قرار ما پشت شالیزار به قلم فرناز نخعی
پارت هفتاد و دوم :
- ترسیدم، فکر کردم افتادی.
خندید.
- گفتم مرگ ممکنه هر لحظه بیاد ولی نه دیگه به این راحتی که تالاپ بیفتم بمیرم! طناب رو بگیر.
کمی بعد کنارش روی سقف دراز کشیده بودم و سرعت قطار هر لحظه کمتر میشد.
چراغهای تهران دیده میشد و اضطرابم بیشتر شده بود. ذهنم هنوز دنبال راهی میگشت که بدون درگیری مشکل را حل کنیم. مغزم طوری غرق در آشوب بود که نمیتوانستم
لطفا صبر کنید...

تارا
1عالی خیلی قشنگه