پارت هفتاد و دوم :



- ترسیدم، فکر کردم افتادی.

خندید.

- گفتم مرگ ممکنه هر لحظه بیاد ولی نه دیگه به این راحتی که تالاپ بیفتم بمیرم! طناب رو بگیر.

کمی بعد کنارش روی سقف دراز کشیده بودم و سرعت قطار هر لحظه کمتر می‌شد.

چراغ‌های تهران دیده می‌شد و اضطرابم بیشتر شده بود. ذهنم هنوز دنبال راهی می‌گشت که بدون درگیری مشکل را حل کنیم. مغزم طوری غرق در آشوب بود که نمی‌توانستم

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۸۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • تارا

    1

    عالی خیلی قشنگه

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️