قرار ما پشت شالیزار به قلم فرناز نخعی
پارت هشتاد :
به زور چشمهایم را باز کردم.
- خوابم میآد.
زیر لب غر زد:
- همش تقصیر این دکتره که هر آشغالی گیرش اومده ریخته تو این بطری فروکرده تو دستت.
نگاهم به بالا کشیده شد و به سرمی رسید که توی یک دستمال پیچیده شده و به یک میخ روی دیوار آویزان بود. تازه حس کردم روی دست چپم کمی میسوزد. احتمالاً جای سوزن سرُم بود.
- من کِی مریض شدم؟
- سه شبانهروزه چشÙ
لطفا صبر کنید...
