پارت هفتاد و هفتم :

**فصل دوازدهم**



آخرین روز تیر ماه بود و هوا در منتهای داغی اما من از آب‌وهوا چیزی نمی‌فهمیدم.

آنچه وجودم را به آتش کشیده بود برگه‌ای بود که در دست داشتم و از لحظه‌ای که فریدون آن را به دستم داده بود، انگار درون جهنم بودم.

هیچ‌چیز از اطرافم نمی‌فهمیدم فقط چشمانم خیره مانده بود به کلمه‌ی منحوس «طلاق» که روی آن برگه خودش را به رخم می‌کشید و در ذهنم فریاد

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۷۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    1

    مطمئنم کار عموشونه،طلاقشو بازور وتهدید گرفته،شاید هم شمس کشته باشن مادرشونم میدونه زندانه واینا شایعه است براشون نگفته تا دنبالشو نگیرن

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️