قرار ما پشت شالیزار به قلم فرناز نخعی
پارت هفتاد و هفتم :
**فصل دوازدهم**
آخرین روز تیر ماه بود و هوا در منتهای داغی اما من از آبوهوا چیزی نمیفهمیدم.
آنچه وجودم را به آتش کشیده بود برگهای بود که در دست داشتم و از لحظهای که فریدون آن را به دستم داده بود، انگار درون جهنم بودم.
هیچچیز از اطرافم نمیفهمیدم فقط چشمانم خیره مانده بود به کلمهی منحوس «طلاق» که روی آن برگه خودش را به رخم میکشید و در ذهنم فریاد
لطفا صبر کنید...

م
1مطمئنم کار عموشونه،طلاقشو بازور وتهدید گرفته،شاید هم شمس کشته باشن مادرشونم میدونه زندانه واینا شایعه است براشون نگفته تا دنبالشو نگیرن