پارت شصت و یک :



قطار راه افتاد و وقتی سرعت گرفت زن پرسید:
- بهتر شدی دختر جون؟

- بله، دستتون درد نکنه.

- می‌خوای تا کوپه‌تون باهات بیام؟

- مرسی، خودم می‌رم.

مرد پرسید:
- خونواده‌تون کدوم واگن هستن؟ می‌خواید برم صداشون کنم؟ لابد الان نگران شدن.

- راستش... کسی باهام نیست.

با تعجب نگاهم کرد.

نمایشی را که موقع آمدن اجرا کرده بودم و ج

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۹۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    1

    🙏💞💋

    ۲ سال پیش
  • فرناز نخعی | نویسنده رمان

    😍😍😍

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️