قرار ما پشت شالیزار به قلم فرناز نخعی
پارت شصت و نهم :
مکثی کرد و نگاهی به چهرهی ناباورم انداخت. به عکس اشاره کرد که هنوز میان دستان لرزانم بود.
- تا حالا همچین لباسی تن مادرت دیده بودی؟
نگاهم روی پیراهن آستینحلقهای چروک مامان چرخید. هیچوقت حتی در خانه هم چنین لباسی تنش ندیده بودم. آراسته و مرتب بودن برایش یک اصل بود و به آن اهمیت میداد.
آخرین تصویری که از او داشتم در ذهنم جان گرفت. بلوز و دامن شیک سفیدی ب
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۸۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

سارا
2خداقوت نویسنده عزیز، کاش امکانش بود مثل قبل پارت های طولانی تری میزاشتید