پارت شصت و نهم :


مکثی کرد و نگاهی به چهره‌ی ناباورم انداخت. به عکس اشاره کرد که هنوز میان دستان لرزانم بود.

- تا حالا همچین لباسی تن مادرت دیده بودی؟

نگاهم روی پیراهن آستین‌حلقه‌ای چروک مامان چرخید. هیچ‌وقت حتی در خانه هم چنین لباسی تنش ندیده بودم. آراسته و مرتب بودن برایش یک اصل بود و به آن اهمیت می‌داد.

آخرین تصویری که از او داشتم در ذهنم جان گرفت. بلوز و دامن شیک سفیدی ب

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۸۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سارا

    2

    خداقوت نویسنده عزیز، کاش امکانش بود مثل قبل پارت های طولانی تری میزاشتید

    ۲ سال پیش
  • فرناز نخعی | نویسنده رمان

    مرسی از محبتتون سارا جون

    ۲ سال پیش
  • مریم گلی

    3

    واقعا من شک دارم عموی تابان درست بگه ،یه کاسه ای زیر نیم کاسه هست ،ممنونم نویسنده جان

    ۲ سال پیش
  • فرناز نخعی | نویسنده رمان

    شخصیتهامون هم همین حدس رو زدن

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️