پارت هفتاد و ششم :


از تصور سینه‌خیز رفتن عضلات شکمم تیر کشید.

- نمی‌تونم، واقعاً بریدم.

باز به جایی میان تاریکی اشاره کرد.

- باید برسیم اون‌جا. زیاد نیست. گممون می‌کنن.

دلم می‌خواست همان‌جا بنشینم و زار بزنم.

- گفتی از پرچین رد بشیم گممون می‌کنن.

- بدشانسی آوردیم مزرعه‌ی بعدی رو نکاشته بودن ولی اون‌جا راحت پناه می‌گیریم. ببین، کل وسعت دشت مزرعه و

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۷۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مریم

    1

    وای خیلی رمان خوب وهیجانیه ممنونم

    ۲ سال پیش
  • فرناز نخعی | نویسنده رمان

    خوشحالم که دوستش دارید عزیزم

    ۲ سال پیش
  • اکرم بانو

    1

    نگو که گیرافتادن

    ۲ سال پیش
  • فرناز نخعی | نویسنده رمان

    همه چیز ممکنه :)

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️