قرار ما پشت شالیزار به قلم فرناز نخعی
پارت هفتاد و ششم :
از تصور سینهخیز رفتن عضلات شکمم تیر کشید.
- نمیتونم، واقعاً بریدم.
باز به جایی میان تاریکی اشاره کرد.
- باید برسیم اونجا. زیاد نیست. گممون میکنن.
دلم میخواست همانجا بنشینم و زار بزنم.
- گفتی از پرچین رد بشیم گممون میکنن.
- بدشانسی آوردیم مزرعهی بعدی رو نکاشته بودن ولی اونجا راحت پناه میگیریم. ببین، کل وسعت دشت مزرعه و

لطفا صبر کنید...

مریم
1وای خیلی رمان خوب وهیجانیه ممنونم