قرار ما پشت شالیزار به قلم فرناز نخعی
پارت هفتاد :
مکثی کرد و ادامه داد:
- این یه رازه که بین خودمون میمونه. هیچکس از ماجرا خبر نداره ولی شما سهتا باید میفهمیدید.
با بغض گفتم:
- چند وقت پیش... خانمجان یه حرفهایی میزد. رفته بود نمیدونم روضه یا سفره، از این چیزها. وقتی برگشت گفت همه پشت سر مامانم حرف میزنن. درست نفهمیدم چی میگه ولی الان... فکر کنم دوست و آشنا یه چیزهایی فهمیدن.
- مطمئنم کسی اصل مØ

لطفا صبر کنید...

خیلی عالی
1خیلی عالی ممنون