پارت هفتاد و سوم :



به روبه‌رو اشاره کرد.

- سقف قطار یکپارچه نیست. بین واگن‌ها فاصله هست. فکر اینجاش رو نکرده بودیم.

با درماندگی پرسیدم:
- یعنی نمی‌تونیم بریم جلو؟

- کاری نیست که راهی براش نباشه.

به حفره‌ی بین دو واگن که جلویمان دهان باز کرده بود نگاهی انداختم. به نظرم محال بود راهی باشد که بدون دیده شدن از آن بگذریم.

او گفت:
- خدا باهات بوده جوجه، Ù

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۸۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ساناز

    3

    🌸🌸🌸

    ۲ سال پیش
  • فرناز نخعی | نویسنده رمان

    مرسی از گلهای زیباتون ساناز جون

    ۲ سال پیش
  • سارا

    0

    😥 چندتا پارت توی قطار گذشت، نویسنده جان خدا قوت ، یه انتقاد ریز داشتم البته ببخشید قطعا خودتون حرفه ترید ولی به نظرم این همه پرداختن به جزئیات برای فرار یکم خوانندرو گیج میکنه🌹ممنون بابت پارت روزانه

    ۲ سال پیش
  • فرناز نخعی | نویسنده رمان

    مرسی از این همه دقت و توجهتون به رمان عزیزم. اکثر مخاطبین جزئبات صحنه های پرهیجان رو دوست دارن و میگن اینطوری مثل فیلم در ذهنشون مجسم میشه... منم مینویسم که لذت ببرید.

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️