قرار ما پشت شالیزار به قلم فرناز نخعی
پارت شصت و سوم :
- سر طناب رو ول کردی.
با چشم به سمت راست اشاره کرد و دیدم بعضی جاهای سقف حلقههای فلزی ضخیمی وجود دارد. طناب را از چند تا از آنها رد کرده و گره زده بود. اگر میافتادم، فقط از سقف آویزان میشدم اما بلایی سرم نمیآمد.
نفس راحتی کشیدم و تازه متوجه شدم خودش طنابی ندارد و دستهایش هم آزاد نیست چون مرا چسبیده است.
- نیفتی. منو ول کن، دیگه چسبیدم به سقف. خودت هم بچس

لطفا صبر کنید...

مریم گلی
2چقدر بیچاره ها دارن سختی میکشن ،امیدوارم با نتیجه باشه ممنونم فرناز جان