پارت شصت و سوم :


- سر طناب رو ول کردی.

با چشم به سمت راست اشاره کرد و دیدم بعضی جاهای سقف حلقه‌های فلزی ضخیمی وجود دارد. طناب را از چند تا از آن‌ها رد کرده و گره زده بود. اگر می‌افتادم، فقط از سقف آویزان می‌شدم اما بلایی سرم نمی‌آمد.

نفس راحتی کشیدم و تازه متوجه شدم خودش طنابی ندارد و دست‌هایش هم آزاد نیست چون مرا چسبیده است.

- نیفتی. منو ول کن، دیگه چسبیدم به سقف. خودت هم بچس

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۹۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مریم گلی

    2

    چقدر بیچاره ها دارن سختی میکشن ،امیدوارم با نتیجه باشه ممنونم فرناز جان

    ۲ سال پیش
  • فرناز نخعی | نویسنده رمان

    همینطوره مریم عزیز. شخصیتهای این رمان سختیهای زیادی میبینن. 😢❤️

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️