قرار ما پشت شالیزار به قلم فرناز نخعی
پارت بیست و یک :
از جا پریدم و سلام کردم. با اخم نگاهم کرد.
- کجا رفته بودی؟
- بیرون بودم خانمجان.
- غیب گفتن رو از مادرت یاد گرفتی! این رو که خودم خبر داشتم.
به زور جلوی خودم را گرفتم که نخندم. گوشم به صداهای آنطرف دیوار بود. کوکب خانم داشت گریه میکرد و وسط هقهقهایش نفرینهای بریدهبریدهاش تنم را لرزاند.
- الهی که... خیر نبینی پسر... منو سکهی یه پول کردی... ای خدا... این چه بدبختی
مطالعهی این پارت حدودا ۱۰ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۳۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نهال
2ماشالا به شما نویسنده خوش قلم با این ذهن باز.اولین باره اثارتون رو میخونم واقعا لذت میبرم..کاش زودتر باقلمتون اشنا شده بودم
۲ سال پیش
فرناز نخعی | نویسنده رمان
ممنونم نهال جون. من هم ار همراهی شما عزیزان خوشحالم❤️
۲ سال پیشاسرا
3عجب پارت طولانی ممنون بانوواین الان کارشمس بوده یانه اتفاق دیگه افتاده الان میخوام برسم به اونجاکه چراتابان باشمس ازدواج نکرد
۳ سال پیش
فرناز نخعی | نویسنده رمان
میدونم مشتاقید... میخونید، خیالتون راحت که هیچی از قلم نمیفته و به پاسخ تمام سوالاتتون میرسید.
۳ سال پیشمریم گلی
1خیلی قشنگ بود ،البته این قسمتش که به نفع تابان تموم شد ،ولی واقعیت انگار چیز دیگری برای تابان خواب دیده واون جدا شدن از عشق وفراری شدن از خانواده ست،ممنون فرناز جان
۳ سال پیش
فرناز نخعی | نویسنده رمان
حالا میریم جلو و میخونید که چی شد و چرا تابان برای فرار از ازدواج اجباری با پسرعموش از خونه فرار کرد.
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

فاطی
1و ما نمیدانیم سرنوشت چه چیزی را برای فردایمان در نظر دارد.