پارت بیست و چهارم :

وقتی سکوت کردم مامان گفت:
- من دلم چایی می‌خواد. اگه می‌خوای قهوه بخوری بلند شیم بریم اون یکی سالن ولی چای بعد از غذا رو همین‌جا سرو می‌کنن.
- من هم چایی می‌خورم.
گارسن را صدا زد و سفارش چای و باقلوا داد بعد به صورتم نگاه کرد.
- بقیه‌ش رو بگو.
لبخند زدم.
- بقیه‌ش همون چیزهاییه که می‌دونید دیگه، درددل‌ها، حرف از عشق و محبت و انتظار واسه اینکه درسم تموم بشه.
- ا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۳۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطی

    2

    مادر..واژه ای که نمیشه برایش نوشت باید غرق شد و آن را فهمید

    ۱ سال پیش
  • اسرا

    2

    چنین مادری الان وجودداره مدیرمدبرآروم عالی فرنازخانمی

    ۳ سال پیش
  • فرناز نخعی | نویسنده رمان

    بله دقیقا همینطوره اسرا جون. مرسی از همراهیت

    ۳ سال پیش
  • مریم گلی

    2

    آفرین به طرز تفکر چنین مادری ،بهشت زیر پای این مادران است ،ممنون فرناز جان

    ۳ سال پیش
  • فرناز نخعی | نویسنده رمان

    همینطوره مریم جون... همچین مادرانی بهترین فرزندان رو تربیت میکنن.

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️