قرار ما پشت شالیزار به قلم فرناز نخعی
پارت بیست و سوم :
بعد از شام خیالم راحت شده بود که یخ روابط دو خانواده شکسته شده است. همه داشتند مثل سابق میگفتند و میخندیدند جز خانمجان که تماممدت با اخم نشسته بود و فقط مواقعی که کسی مستقیم با او صحبت میکرد جوابی کوتاه میداد.
حشمت چای آورد و یک ظرف پر از شیرینی زبان که عاشقش بودم. سریع یکی برداشتم و با دوتا گاز تمامش کردم بعد متوجه شدم شمس دارد با لبخند نگاهم میکند. در نگاهش شیطنتی بود که ب
مطالعهی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۰۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
ریحون بانو:)
0خیلی خیلی عالیههه و اینکه میشه یکم به زمان حالش هم بریم چون خیلی هیجان بالایی داشت و من بیشتر عاشق این قسمتم🥲❤
۲ سال پیش
فرناز نخعی | نویسنده رمان
ممنون از همراهیت ریحان بانوی عزیز... و بله هر فصل رمان بین زمان حال و گذشته جابجا میشیم و هردو رو میخونید تا جایی که دیگه گذشته به زمان حال برسه و ادامه پیدا کنه.
۲ سال پیش*.....*
0قلمت پایدار نویسنده جون 💙با انرژی بیشتر ادامه بده که همه منتظر ادامه رمان هستن😁☺️
۲ سال پیش
فرناز نخعی | نویسنده رمان
با تشویقهای شما همراهان عزیز با تمام توان ادامه میدم
۲ سال پیش*.....*
0فقط نظر هارو خوندم و توجه مو جلب کرد ولی فقط همین یک پارت رو خوندم واقع الذت بردم.با اینکه نمی دونم چی به چیه ولی خیلی پارت شیرینی بود 💚حیف وقت ندارم رمان دیگه ای رو شروع کنم وگرنه مطمعنم عاشقش میشم
۲ سال پیشاسرا
1عشق شمس چقدرپاک حیف که تابان ازدست بده چقدراحساسی بودممنون فرنازخانمی
۲ سال پیش
فرناز نخعی | نویسنده رمان
خوشحالم که صحنه های احساسی رمان رو دوست دارید اسرا جون
۲ سال پیشمریم گلی
2یه عشق بی ریا و بدون تظاهر ،واقعا از دست دادنش برای جفتشون خیلی سخته ،ممنونم فرناز جان
۲ سال پیش
فرناز نخعی | نویسنده رمان
بله یه عشق طولانی و واقعی... و حوادثی که در انتظارشونه
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

فاطی
0حرفهای عاشقانه.لذت باهم بودن همه ی گذشته خاطره میشه و در کنج حافظه میماند..گاهی صندوقچه مغزم را باز میکنم و مرور میکنم روزهای خوش را