پارت بیست و نهم :



بند دلم پاره شد و همان‌طور که راه می‌رفتیم تپانچه‌ام را از کیفم درآوردم و دوباره توی جیب دامنم گذاشتم.

سرعت پیشروی‌مان کم بود و صدای درزین نزدیک‌تر می‌شد. از پیچ رودخانه گذشتیم و خیالم راحت شد که مأمورها بلافاصله ما را نخواهند دید بااین‌حال به شدت نگران بودم.

- این دوروبر غار سراغ نداری؟

به روبه‌رو اشاره کرد.
- نه ولی اسب سراغ دارم. شانس آوردیم.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۹۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • محبوبه

    0

    رمان خیلی عالی هست دست نویسنده درد نکنه

    ۲ سال پیش
  • فرناز نخعی | نویسنده رمان

    خوشحالم که دوستش دارید و همراهیم میکنید عزیزم

    ۲ سال پیش
  • سحر

    0

    حالا چرا طوطی و ماهی؟باغ وحش مگه🤣🤣🤣🤣

    ۲ سال پیش
  • فرناز نخعی | نویسنده رمان

    اسامی قدیمیه که اون زمان رایج بوده عزیزم

    ۲ سال پیش
  • سحر

    0

    ببخشید نمیخواستم بی ادبی کنم یکم خنده دار بود برام

    ۲ سال پیش
  • فرناز نخعی | نویسنده رمان

    عزیزید. من هیچ برداشت بدی نکردم و برام جالب بود.

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️