لیست کلیه پارتهای رمان قرار ما پشت شالیزار : پارت های 321 تا 340
تعداد کل پارت های منتشر شده : 418
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 321
سرم توی کتاب بود ولی چیزی از آن نمیفهمیدم. دیروز بدترین سیزدهبدر عمرم را گذرانده بودم. برای اولین بار در عمرم این روز را در خانه گذرانده بودیم. ایرج پیشنهاد کرده بود خودمان دوتایی از شهر بیرون برویم و گشت بزنیم اما خستگی سفر را بهانه کرده بودم. از غم تغییر رفتار علی و جدایی زودهنگاممان آنقدر ح...
بروزرسانی در : ۶۰۶ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 322
بهادر به دو اتاق تودرتو که وسطش ایستاده بودند اشاره کرد. - این دوتا اتاق مال توئه، آشپزخونه هم تو زیرزمینه. اختر سر تکان داد و چشمان نگرانش دور اتاق حرکت کرد. صدای یاور از باغ میآمد که میدوید و به تقلید از حرکت ماشین قانقان میکرد. بهادر گفت: - از اون خونه خیلی بهتره، پسرت هم که انگار خو...
بروزرسانی در : ۶۰۵ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 323
با صدای زنگ بیدار شدم و کمی بعد صدای چرخیدن کلید در قفل را شنیدم. بعد از تعطیلات عید، ایرج کلید خانه را به علی داده بود و او مثل همان زمان که با هم در یک خانه زندگی میکردیم، از روی ادب و ملاحظه اول زنگ میزد که حضورش را خبر بدهد بعد کمی صبر میکرد و با کلید در را باز میکرد. به عادت آشنایش لبخند...
بروزرسانی در : ۶۰۴ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 324
- برم غذا درست کنم. بدون مکث به حیاط دویدم و وقتی به آشپزخانه رسیدم در را بستم و خندهای را که به زور خورده بودم رها کردم. از حرفهای ناخودآگاهم چندان هم ناراضی نبودم! بدون اینکه بخواهم حرف دلم را غیرمستقیم گفته بودم و انگار علی هم بدش نیامده بود. مخالفتی نکرده بود! از این فکر قند توی دلم آب شد...
بروزرسانی در : ۶۰۳ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 325
لبخند زدم و سریع بلوز و شلوار راحتی را پوشیدم. گرم بود اما لااقل خجالتزده و معذب نمیشدم. صدایش زدم و بلافاصله وارد شد. انگار پشت در ایستاده بود. بالای سرم آمد و شانههایم را گرفت و مرا خواباند، بعد آهسته و با ملایمت به پهلو چرخاند. با اینکه پشتم درد گرفت اما صدایم درنیامد. لبهایم را روی هم فشا...
بروزرسانی در : ۶۰۲ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 326
**فصل سیام** روی صندلی جیپ نشسته بودم و بادی که به سروصورتم میخورد در آن ظهر داغ تابستان مثل یک نعمت بود. علی داشت مرا میبرد که در کنکور ورودی رشتهی حقوق دانشگاه تهران شرکت کنم*. خوب درس خوانده بودم اما اضطراب داشتم. بارها شنیده بودم که آزمون ورودی رشتهی حقوق سخت است و تعداد زیادی دانشآم...
بروزرسانی در : ۶۰۱ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 327
بغضی را که به گلویم هجوم آورده بود فرودادم و برای عوض کردن حرف پرسیدم: - چرا نمیرسیم؟ دیرم نشه؟ - کُشتی منو امروز! رسیدیم، مگه تو تهران بزرگ نشدی؟ خیابونها هم یادت رفته؟ سه دقیقه دیگه جلوی دانشگاهیم. - خدا رو شکر. نگران شدم دیر برسیم. زیاد طول نکشید که جلوی دانشگاه ماشین را کنار کشید. ...
بروزرسانی در : ۶۰۰ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 328
چشم باز کردم و بلافاصله سرم گیج رفت. توان بلند شدن نداشتم. در رختخوابی در یک اتاق به پشت خوابیده بودم و سقف نهچندان بلندش دور سرم میچرخید. چشمانم را بستم تا از این چرخش عذابآور خلاص شوم. نمیدانستم اینجا کجاست و من چطور از این اتاق سر درآوردهام و چرا در رختخوابی هستم که بویی غریب میدهد. انگا...
بروزرسانی در : ۵۹۹ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 329
بند دلم پاره شد. بهادر بدترین دشمن من بود. ترجیح میدادم چند غریبه مرا دزدیده باشند تا او که مثلاً فامیلم بود. سعی کردم نشان ندهم چقدر ترسیدهام و اخم غلیظی بر چهره نشاندم. - تو؟! این غلطها زیر سر تو بوده؟ مطمئن باش میگیرنت و بلایی سرت میآرن که تا آخر عمر پشیمونی بکشی. قهقهه زد، مثل یک دیو...
بروزرسانی در : ۵۹۸ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 330
سر تکان داد و با خونسردی گفت: - انتظارش رو داشتم که به این راحتی یاد نگیری اما حوصلهم زیاده. قدمی به سمت زن برداشت و کمربند را بالا برد. اختر نالید: - تو رو خدا... غلط کردم آقا بهادر. جون هرکی دوست دارید نزنید. التماس میکنم. مبهوت به طرفشان دویدم و بینشان ایستادم. - چرا زورت به این بد...
بروزرسانی در : ۵۹۷ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 331
به سمت در رفت و دوباره برگشت و به سینی که روی زمین بود اشاره کرد. - بشین غذات رو بخور جون داشته باشی چون ممکنه مشتریت به اندازهی من صبور و ملایم نباشه. ازت بدجوری کینه به دل داره، بعید نیست بخواد انتقام سختی ازت بگیره! بیرون رفت و صدای کشیده شدن چفت کشویی و بسته شدن قفل آویز را شنیدم. بیرمق...
بروزرسانی در : ۵۹۶ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 332
- یکی که بدترین دشمنته. ابروهای شمس جمع شد. در یک آن فکرش هزار راه رفته بود. - دشمن؟! - آره، یکی که بدجوری لهت کرده، اما نترس، الان تو چنگ ماست، ما هم آوردیمت که صاف بذاریمش تو مشتت. شمس بیطاقت پرسید: - در مورد کی حرف میزنی؟ غلام سرش را جلو آورد و انگار میخواهد راز مهمی را به زبان ...
بروزرسانی در : ۵۹۵ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 333
شمس هم لبخند زد. - فکر نکن مشتاق نیستم اما تو یه غریبهای، باید مطمئن بشم بعدش گیر نمیافتم. - خیالت راحت، همهچی روبهراهه. شوهره هر روز صبح زود میره خونهی داداش دختره. جاش رو که بلدی؟ شمس به تأیید سر تکان داد. غلام گفت: - داداشه الان تو صندوق یه ماشین بیهوش افتاده. ما اول صبح کلید خ...
بروزرسانی در : ۵۹۴ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 334
- کجا میریم؟ - کاباره. جوری به گارسن انعام میدیم ما رو یادش بمونه. بدو به بچهها بسپر حواسشون باشه به موقع این نادون رو برسونن خونهی ایرج، همون دوروبر بمونن و هروقت اومد بیرون، برن سراغ ایرج و یه جا ولش کنن. کلید زیرزمین هم همینجا آویزون کن به میخ و بسپر به بچهها. - بعدش چی؟ واسه ساعت قت...
بروزرسانی در : ۵۹۳ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 335
سپیده دمیده بود و در افق خط روشنی دیده میشد که ماشین جلوی درِ خانهی ایرج توقف کرد. مردی که پشت فرمان نشسته بود گفت: - یهکم بچرخ و دستهات رو بیار بالا بازشون کنم. شمس چرخید و دستهایش را که از پشت بسته بودند بالا آورد؛ مرد طنابی را که دور مچهایش بسته شده بود برید. با تحکم گفت: - چشمبند...
بروزرسانی در : ۵۹۲ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 336
*** کنار دیوار نمور زیرزمین نشسته و به آن تکیه داده بودم. دل توی دلم نبود. حالم بد بود و هیچجوری نمیتوانستم ذهنم را آرام کنم. نگاهی به سینیای انداختم که کمی آنطرفتر روی زمین بود. چند ساعت قبل اختر برایم ناهار آورده بود، چلومرغ با سبزیخوردن، که به آن دست نزده بودم. از فکر غذا خوردن معدهام...
بروزرسانی در : ۵۹۱ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 337
زمین خوردم اما ظرف غذا را که کنارم بود قاپیدم و محتویاتش را به سمتش پاشیدم. یک آن چشم بست و دستهایش را حفاظ صورتش کرد و من به او حمله کردم، بشقاب رویی را طوری وسط صورتش کوبیدم که از هردو سوراخ بینیاش خون جاری شد. شاد از این پیروزی دستهایم را دور گردنش حلقه کردم. باید این وجود خبیث را که دستور ...
بروزرسانی در : ۵۹۰ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 338
از لحظهای که صدای شمس را شنیده بودم که در باغ با غلام حرف میزدند، بهتی عجیب مرا فراگرفته بود. با اینکه بهادر تهدیدم کرده بود که شب مرا در اختیار کسی میگذارد که غریبه نیست و حدس زده بودم شمس و بهادر دستشان در یک کاسه است اما ته دلم امید کوچکی وجود داشت که بهادر دروغ گفته باشد. دلم نمیخواست شمس...
بروزرسانی در : ۵۸۹ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 339
دلم برایش سوخت. خوب میفهمیدم چقدر به علی غبطه میخورد و آرزو دارد جای او بود، همینطور که خودم بارها حسرت دخترخالهی علی را خورده بودم که قرار بود همسر او باشد و یک عمر کنارش زندگی کند. چقدر دلم میخواست جای آن دختر بودم. نفس صداداری بیرون دادم و شمس گفت: - حالا باید وانمود کنیم تو تسلیم شدی. ...
بروزرسانی در : ۵۸۸ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 340
صدای قهقههی مرد شنیده شد و درحالیکه یک ترانهی کوچهبازاری را زمزمه میکرد دور شد. شمس نگاهی به من انداخت. - باور کن نمیخوام اذیتت کنم. تردید را کنار گذاشتم. - باشه. بلند شد و پشت به من ایستاد. پتو را کنار زدم و چشمم به تکههای لیوان شکسته افتاد. بیصدا آنها را کنار زدم. هنوز هم اگر ل...
بروزرسانی در : ۵۸۷ روز پیش
