قرار ما پشت شالیزار به قلم فرناز نخعی
پارت سیصد و سی :
سر تکان داد و با خونسردی گفت:
- انتظارش رو داشتم که به این راحتی یاد نگیری اما حوصلهم زیاده.
قدمی به سمت زن برداشت و کمربند را بالا برد. اختر نالید:
- تو رو خدا... غلط کردم آقا بهادر. جون هرکی دوست دارید نزنید. التماس میکنم.
مبهوت به طرفشان دویدم و بینشان ایستادم.
- چرا زورت به این بدبخت رسیده؟ با من مشکل داری، چرا این باید کتک بخوره؟
- عجله نکن، نوبت خودت هم میرسه
لطفا صبر کنید...

زهرا
2وای علی چرا نمیاد کمک بمیری بهادر