پارت سیصد و سی :

سر تکان داد و با خونسردی گفت:
- انتظارش رو داشتم که به این راحتی یاد نگیری اما حوصله‌م زیاده.
قدمی به سمت زن برداشت و کمربند را بالا برد. اختر نالید:
- تو رو خدا... غلط کردم آقا بهادر. جون هرکی دوست دارید نزنید. التماس می‌کنم.
مبهوت به طرفشان دویدم و بینشان ایستادم.
- چرا زورت به این بدبخت رسیده؟ با من مشکل داری، چرا این باید کتک بخوره؟
- عجله نکن، نوبت خودت هم می‌رسه

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۹۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • زهرا

    2

    وای علی چرا نمیاد کمک بمیری بهادر

    ۲ سال پیش
  • ساناز

    1

    💜🩵🩶🤎❤️💙💛🤍💚🧡

    ۲ سال پیش
  • سارا

    0

    بهادر رو زنده میخوام 🔥🔥🔥

    ۲ سال پیش
  • م

    2

    وای چرا اینقدر وحشتناک شد؟چرا علی پیداش نکرد ؟ چرا حس کردم شمس بود اومد؟ فقط امیدوارم اول علی بهادرو پیدا کنه

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️