پارت سیصد و سی و یک :

به سمت در رفت و دوباره برگشت و به سینی که روی زمین بود اشاره کرد.
- بشین غذات رو بخور جون داشته باشی چون ممکنه مشتریت به اندازه‌ی من صبور و ملایم نباشه. ازت بدجوری کینه به دل داره، بعید نیست بخواد انتقام سختی ازت بگیره!
بیرون رفت و صدای کشیده شدن چفت کشویی و بسته شدن قفل آویز را شنیدم. بی‌رمق کنار دیوار نشستم و سعی کردم از بین گفت‌وگوهایی که در جایی دور در جریان بود چیزی بشنوم اما

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۹۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ساناز

    0

    🧡💚🤍💛🤎💜🩵💙❤️❤️🩶

    ۲ سال پیش
  • سارا

    3

    بخشی که تابان با علی اشنا شد و درحال فرار بودن جذاب بود ، تو شخصیت ها علی رو دوست داشتم ،چون شخصیت خوبی داره ، پیشنهاد خاصیم ندارم😁

    ۲ سال پیش
  • مبینا

    1

    شدت رذالت بهادر تو ذهنم نمیگنجه واقعا

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️