پارت سیصد و سی و نهم :

دلم برایش سوخت. خوب می‌فهمیدم چقدر به علی غبطه می‌خورد و آرزو دارد جای او بود، همین‌طور که خودم بارها حسرت دخترخاله‌ی علی را خورده بودم که قرار بود همسر او باشد و یک عمر کنارش زندگی کند. چقدر دلم می‌خواست جای آن دختر بودم. نفس صداداری بیرون دادم و شمس گفت:
- حالا باید وانمود کنیم تو تسلیم شدی. بهادر باید خیالش راحت شه من جوری دستم آلوده شده که حتماً می‌رم دنبال کشتن شوهرت.
- چطوØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۲۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مبینا

    1

    دارم وسوسه میشم دوباره تابانو با شمس شیپ کنم

    ۲ سال پیش
  • سارا

    4

    شمس ذاتش خوب بود از اول فقط یکم ترسو بود ک چوبشو خورد

    ۲ سال پیش
  • ساناز

    1

    🩶🤍🤎💜💙💛💚🩵🧡❤️

    ۲ سال پیش
  • فاطمه

    4

    شمس عزیزم ته دلم میگفت امکان نداره تو کاری کرده باشی ... چقدر دلم به حال شمس سوخت ..🥺

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️