پارت سیصد و سی و پنجم :

سپیده دمیده بود و در افق خط روشنی دیده می‌شد که ماشین جلوی درِ خانه‌ی ایرج توقف کرد. مردی که پشت فرمان نشسته بود گفت:
- یه‌کم بچرخ و دست‌هات رو بیار بالا بازشون کنم.
شمس چرخید و دست‌هایش را که از پشت بسته بودند بالا آورد؛ مرد طنابی را که دور مچ‌هایش بسته شده بود برید. با تحکم گفت:
- چشم‌بندت رو بزن بالا.
شمس پارچه‌ای را که روی چشم‌هایش بسته بودند بالا زد. دست مرد را دید Ú

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۹۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ساناز

    2

    🧡🩵🩶💙❤️💚🤍🤎💛💜

    ۲ سال پیش
  • مبینا

    1

    کاش حالا که جاهای حساس رمانه پارتا طولانی تر بودن😭سخته تحمل

    ۲ سال پیش
  • م

    4

    وای تا فرداشب من چند باردیگه این پارتو میخونم،شمس کثیف هنوز یه ذره بهش امید داشتم اینقدر کثیف نشده باشه،امیدوارم علی اسلحشو بگیره مثل دفعه های قبل یه کتک حسابیم بهش بزنه نامردو

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️