قرار ما پشت شالیزار به قلم فرناز نخعی
پارت سیصد و سی و پنجم :
سپیده دمیده بود و در افق خط روشنی دیده میشد که ماشین جلوی درِ خانهی ایرج توقف کرد. مردی که پشت فرمان نشسته بود گفت:
- یهکم بچرخ و دستهات رو بیار بالا بازشون کنم.
شمس چرخید و دستهایش را که از پشت بسته بودند بالا آورد؛ مرد طنابی را که دور مچهایش بسته شده بود برید. با تحکم گفت:
- چشمبندت رو بزن بالا.
شمس پارچهای را که روی چشمهایش بسته بودند بالا زد. دست مرد را دید Ú
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۹۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

ساناز
2🧡🩵🩶💙❤️💚🤍🤎💛💜