پارت سیصد و بیست و پنجم :

لبخند زدم و سریع بلوز و شلوار راحتی را پوشیدم. گرم بود اما لااقل خجالت‌زده و معذب نمی‌شدم. صدایش زدم و بلافاصله وارد شد. انگار پشت در ایستاده بود. بالای سرم آمد و شانه‌هایم را گرفت و مرا خواباند، بعد آهسته و با ملایمت به پهلو چرخاند. با اینکه پشتم درد گرفت اما صدایم درنیامد. لب‌هایم را روی هم فشار دادم و سعی کردم نفهمد هنوز درد دارم اما فهمید، نمی‌دانم چطور. پشتم به او بود و صورتم را نمیâ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۰۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ساناز

    1

    💛❤️🧡🤎🩶🩵💜🤍💚💙

    ۲ سال پیش
  • م

    2

    چه گیری هم داده تابان به این دخترخاله تا با دستای خودش قندم روسرشون نسابه ول کن نیست،اخه چرا همه رفتارای علی رو برعکس تعبیر میکنی دختر خنگ

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️