قرار ما پشت شالیزار به قلم فرناز نخعی
پارت سیصد و بیست و پنجم :
لبخند زدم و سریع بلوز و شلوار راحتی را پوشیدم. گرم بود اما لااقل خجالتزده و معذب نمیشدم. صدایش زدم و بلافاصله وارد شد. انگار پشت در ایستاده بود. بالای سرم آمد و شانههایم را گرفت و مرا خواباند، بعد آهسته و با ملایمت به پهلو چرخاند. با اینکه پشتم درد گرفت اما صدایم درنیامد. لبهایم را روی هم فشار دادم و سعی کردم نفهمد هنوز درد دارم اما فهمید، نمیدانم چطور. پشتم به او بود و صورتم را نمیâ
لطفا صبر کنید...

ساناز
1💛❤️🧡🤎🩶🩵💜🤍💚💙