پارت سیصد و بیست و دوم :

بهادر به دو اتاق تودرتو که وسطش ایستاده بودند اشاره کرد.
- این دوتا اتاق مال توئه، آشپزخونه هم تو زیرزمینه.
اختر سر تکان داد و چشمان نگرانش دور اتاق حرکت کرد. صدای یاور از باغ می‌آمد که می‌دوید و به تقلید از حرکت ماشین قان‌قان می‌کرد. بهادر گفت:
- از اون خونه خیلی بهتره، پسرت هم که انگار خوشش اومده تو باغ زندگی کنه. الان که گرمای تهران شروع شده، اینجا خنکه.
اختر دل به دریØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۰۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ساناز

    2

    💙🩵💛🧡🧡❤️💚🤍💜🤎🩶

    ۲ سال پیش
  • م

    2

    خدا لعنتت کنه بهادر پست فطرت عوضی ،هنوز دوهفته به کنکور مونده تابان خانم فکر نکم فردا خبری بشه

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️