قرار ما پشت شالیزار به قلم فرناز نخعی
پارت سیصد و سی و سوم :
شمس هم لبخند زد.
- فکر نکن مشتاق نیستم اما تو یه غریبهای، باید مطمئن بشم بعدش گیر نمیافتم.
- خیالت راحت، همهچی روبهراهه. شوهره هر روز صبح زود میره خونهی داداش دختره. جاش رو که بلدی؟
شمس به تأیید سر تکان داد. غلام گفت:
- داداشه الان تو صندوق یه ماشین بیهوش افتاده. ما اول صبح کلید خونه و یه تپونچه بهت میدیم، وقتی شوهره طبق معمول بیاد، تو اونجا منتظری.
شمس
لطفا صبر کنید...

ساناز
1💛💜🩵🤍💚🩶❤️💙🤎💚