پارت سیصد و سی و سوم :


شمس هم لبخند زد.
- فکر نکن مشتاق نیستم اما تو یه غریبه‌ای، باید مطمئن بشم بعدش گیر نمی‌افتم.
- خیالت راحت، همه‌چی روبه‌راهه. شوهره هر روز صبح زود می‌ره خونه‌ی داداش دختره. جاش رو که بلدی؟
شمس به تأیید سر تکان داد. غلام گفت:
- داداشه الان تو صندوق یه ماشین بیهوش افتاده. ما اول صبح کلید خونه و یه تپونچه بهت می‌دیم، وقتی شوهره طبق معمول بیاد، تو اون‌جا منتظری.
شمس

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۲۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ساناز

    1

    💛💜🩵🤍💚🩶❤️💙🤎💚

    ۲ سال پیش
  • م

    2

    کاش شمس یه ذره آدم باشه وحالا که ایناوگورشونو گم کردن تابان رو از اینجا نجات بده

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️