لیست کلیه پارتهای رمان قرار ما پشت شالیزار : پارت های 381 تا 400
تعداد کل پارت های منتشر شده : 418
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 381
- دیشب اومده ولی الان رفت شهر. قلبم پایین ریخت. رفته بود که کار را تمام کند. - کِی رفت؟ - تازه رفت، ده دقیقه شاید هم یهربع قبل. - باید برم دنبالش. طوطی با حالتی نگران پرسید: - چی شده تابان جان؟ داداش علی دیشب که رسید حالش خوش نبود، قد یه گنجیشک شام خورد، زود هم رفت تو رختخواب ولی تا ...
بروزرسانی در : ۵۷۶ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 382
- آره. پوزخند زد. - برو دنبال همونی که دوستش داری. من لاستیک زاپاس نیستم. - نیستی. من واقعاً دوستت دارم، جوری که تو عمرم هیچکس رو دوست نداشتم. لبهایش را روی هم فشرد و عصبی گفت: - این همه راه رو اومدی که بهم دروغ بگی؟ تو واسه شمس گریه کردی. وقتی گفتم دوستت دارم و طلاقت نمیدم زدی زیر گ...
بروزرسانی در : ۵۷۵ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 383
جوری عصبی شدم که خونم به جوش آمد، تنگی نفس یادم رفت و جوری هوار کشیدم که حس کردم تارهای صوتیام پاره میشود. - به درک که باور نمیکنی. به جهنم که اینقدر خودخواهی و جز خودت کسی رو قبول نداری. بغض گلویم را گرفت و دست از هوار زدن برداشتم. از شدت فریاد کشیدن حنجرهام به سوزش افتاده بود. با صدایی...
بروزرسانی در : ۵۷۴ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 384
بالاخره لبخند بر لبم آمد. - ولی فکر نکنم دوستهات اینجوری زنی رو که عاشقشن با خاک یکی کنن. - میدونم باهات بد حرف زدم. داغونم کردی تابان، نابودم کردی. من خودم رو حاضر کرده بودم بهت بگم میخوامت، بگم میخوام عقدمون رسمی بشه، با بزرگترها حرف بزنیم، بریم سر زندگیمون، بعد تو یهو گفتی طلاق میخ...
بروزرسانی در : ۵۷۳ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 385
بالاخره از هم دل کندیم و از آغوش هم جدا شدیم. وقتی سوار اسبها شدیم و کنار هم راه افتادیم پرسید: - واقعاً پاشدی رفتی پیش شمس و گفت نمیخوادت؟ - نگفت نمیخواد، گفت وقتی قلبم رو پیش تو جا گذاشتم منو نمیخواد. نصیحتم کرد که به خاطر غرور و لجبازی خوشبختی رو از هردومون نگیرم. تشویقم کرد بیام باهات...
بروزرسانی در : ۵۷۲ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 386
لبخندم عمیقتر شد و با شیطنت گفتم: - خب من خیلی فرقها با بقیه دارم مثلاً... تا حالا هیچ زنی رو نبوسیده بودی. سریع اسبم را هِی کردم و راه افتادم. از پشت سر گفت: - وایستا ببینم دختر! واسه من دلبری میکنی؟ اسب را سریعتر راندم و وارد جنگل شدم. او داد زد: - مگه دستم بهت نرسه! میدونم چیکا...
بروزرسانی در : ۵۷۱ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 387
- من حرفی از عشق و علاقه به شمس نزده بودم فقط گفته بودم تصمیم گرفتم باهاش عروسی کنم. بقیهش رو خودت بافتی و نتیجه گرفتی، منو محاکمه کردی و تیر خلاص رو زدی. نذاشتی یک کلمه حرف بزنم. تو هم درست همون اشتباهی رو کردی که من کرده بودم، تصمیم گرفتن و قضاوت کردن بدون اینکه حرفهای طرف مقابل رو بشنوم. -...
بروزرسانی در : ۵۷۰ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 388
**فصل سیودوم** علی به سربازی که پشت میز منشی نشسته بود گفت: - میخوام تیمسار رو ببینم. - امروز کسی رو نمیبینن. علی اخم کرد. سرباز گفت: - تیمسار یه هفته نبوده، تازه دیشب رسیده تهران. سرش خیلی شلوغه. - برو بهش بگو یارعلی فیض باهات کار داره. - به من گفتن مزاحمشون نشم و کسی رو هم نفر...
بروزرسانی در : ۵۶۹ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 389
بلندتر رو به در صدا زد: - سرباز! علی خونسرد گفت: - کتک نخورده تیمسار، تیر خورده. چشمهای جهانگیر گرد شد. - تو عوضی... با پای خودت اومدی اینجا و داری اعتراف میکنی به پسر من شلیک کردی؟ - هنوز ماجرا رو نشنیدی. به نفعته زود قضاوت نکنی وگرنه... درِ اتاق باز شد، سرباز وارد شد و خبردار ای...
بروزرسانی در : ۵۶۸ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 390
- شاید به نفع خودش هم باشه تیمسار، مطمئنم اگه بشنوه یه داداش ششماهه داره بدجوری شوکه میشه. خودت هم لابد دوست نداری به گوش خانمت برسه و خبرش بپیچه. زشته تیمسار مملکت زن صیغهای داشته باشه و سر پیری بچهدار هم شده باشه. فکر کن اگه خبرش تو دهن همکارهات بپیچه... واسه شأن و شخصیت شما افت داره. آبرو ...
بروزرسانی در : ۵۶۷ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 391
یک هفته از آن روز که کنار شالیزارها هردو به عشقمان اعتراف کرده بودیم گذشته بود. بهادر به امیدیه رفته بود، استعفای شمس امضا شده و او به خانهی پدرش برگشته بود. علی سفتههای اختر را پس گرفته و به خودش داده بود و او به سفارش پدر علی در خانهی عموی علی به عنوان خدمتکار مشغول به کار شده بود. خوشحال ...
بروزرسانی در : ۵۶۶ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 392
روی برنج بشقابش یک بادمجان کاملاً سرخشده گذاشتم که میدانستم دوست دارد. - حالا... قراره چیکار کنیم؟ - قراره عروسی کنیم دیگه! باز خندهام گرفت. - منظورم اینه که برنامهمون چیه؟ - مامانم مشتاقه ببیندت. دوست داره همهچی رو طبق رسوم پیش ببره. واسه اولین قدم گفت با چند تا از زنهای نزدیک یه...
بروزرسانی در : ۵۶۵ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 393
چشمانش جور خاصی خمار شده بود و شیطنتی درونش دیده میشد که تا آن روز ندیده بودم. دوباره بغلم کرد و مرا بوسید، عمیق، پرشور و طولانی. وقتی صورتش از من دور شد گفت: - حالا پاشو، این شیطونیهات هم نگه دار واسه موقعی که عروسی کردیم. اون موقع کاملاً استقبال میکنم ولی الان آتیش میندازی به جونم، اون هم...
بروزرسانی در : ۵۶۴ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 394
- مگه میشه وقتی قراره بیشتر پیش هم باشیم نپسندم؟ بهترین قسمت زندگیم همینه. راستی کجا قراره زندگی کنیم؟ خونه اجاره میکنیم؟ - مامانم دوست داشت بریم پیش اونا ولی ترجیحم اینه که از اول خونهی خودمون باشیم. کلی سر این بحث کردیم، بابام پشتم رو گرفت و بالاخره مامانم رضایت داد ولی شرط کرد نزدیک خونه...
بروزرسانی در : ۵۶۳ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 395
در بشقاب علی غذا کشیدم. با لبخند نگاهش کردم و یاد دیشب افتادم که مراسم خواستگاری برگزار شده بود. اولین بار بود که او را در کتوشلوار دیده بودم و موقعی که با خانوادهاش وارد شده بودند، از پشت پرده او را دیده بودم و دلم برایش غنج زده بود. مهمانی خلوتی بود، علی از پدر و مادرش خواسته بود خواستگاری را...
بروزرسانی در : ۵۶۲ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 396
مجلس بلهبران بود و این بار مهمانها زیاد بودند. تمام اقوام علی دعوت داشتند و من که طبق رسوم هنوز قرار نبود در مجلس باشم، داشتم با استرس از لای در اتاق مهمانخانه تماشا میکردم و گوش میدادم. دلم گرفته بود. از اینکه هیچکس را نداشتم که در مراسمم حاضر باشد و علی مثل اکثر مردم این همه فامیل داشت، حس...
بروزرسانی در : ۵۶۱ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 397
زلیخا نفس صداداری بیرون داد و سرش را پایین انداخت. بدجوری دلم گرفت. حس کردم اینها حرف دل خودش هم هست. لابد مخفیانه به خواهرش گفته بود راضی نیست پسرش با یک بیوهزن عروسی کند و درددل کرده بود که حالا او به خودش جرئت داده بود اینطور وسط مجلس میانداری کند. عموی بزرگ علی گفت: - کسی به ما نگفته بود...
بروزرسانی در : ۵۶۰ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 398
بشیر او را نادیده گرفت و گفت: - خب پس همون حرفی که زدم، تکلیف عقد و عروسی و تاریخ و مهریه معلوم شد. - وا! داشتم حرف میزدم آقا بشیر. اگه میخواستید خودتون ببرید و بدوزید واسه چی مهمون دعوت کردید؟ حالا من هیچی، اقلاً حرف خانداداشم و برادر بزرگ خودتون رو نندازید زمین. زلیخا دست خواهرش را فشا...
بروزرسانی در : ۵۵۹ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 399
این بار اخم اقوام پدری علی درهم رفت و حتی مادر علی هم با تغیّر به خواهرش نگاه کرد و لب روی هم فشرد. علی گفت: - اگه تلاش واسه بهتر شدن وطن اسمش خلافه، بابام از خیلی سال قبل خلافکار بوده. من به این پدر افتخار میکنم. خودم از ارتش فرار کرده بودم، اگه با تابان آشنا نمیشدم و راهی باز نمیشد که استع...
بروزرسانی در : ۵۵۸ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 400
- مامان خودت چی؟ - مامانم وقتی پا گذاشته تو این راه فکر همهچیزش هم کرده. مطمئنم درک میکنه و انتظاری نداره. این مدت هم تو تلگرافها و نامهها فقط خوشحال بوده و برامون آرزوی خوشبختی کرده. دوست دارم بعد از عروسی بریم پیشش ولی الان نمیخوام تو فامیلت دشمنی درست کنم. دستش دور کمرم حلقه شد. - ب...
بروزرسانی در : ۵۵۷ روز پیش
