قرار ما پشت شالیزار به قلم فرناز نخعی
پارت سیصد و چهل :
صدای قهقههی مرد شنیده شد و درحالیکه یک ترانهی کوچهبازاری را زمزمه میکرد دور شد. شمس نگاهی به من انداخت.
- باور کن نمیخوام اذیتت کنم.
تردید را کنار گذاشتم.
- باشه.
بلند شد و پشت به من ایستاد. پتو را کنار زدم و چشمم به تکههای لیوان شکسته افتاد. بیصدا آنها را کنار زدم. هنوز هم اگر لازم میشد میتوانستم از آنها به عنوان سلاح استفاده کنم. آهسته قطعات را زیر تشک گ
لطفا صبر کنید...

م
0خیلی عالی ،علی حتما راهی پیدا میکنه،شمس هم نمیرفت علی میدونست کار بهادر ولی الان بهادر منتظر شمسه دیگه کاری با تابان نداره