پارت سیصد و چهل :

صدای قهقهه‌ی مرد شنیده شد و درحالی‌که یک ترانه‌ی کوچه‌بازاری را زمزمه می‌کرد دور شد. شمس نگاهی به من انداخت.
- باور کن نمی‌خوام اذیتت کنم.
تردید را کنار گذاشتم.
- باشه.
بلند شد و پشت به من ایستاد. پتو را کنار زدم و چشمم به تکه‌های لیوان شکسته افتاد. بی‌صدا آن‌ها را کنار زدم. هنوز هم اگر لازم می‌شد می‌توانستم از آن‌ها به عنوان سلاح استفاده کنم. آهسته قطعات را زیر تشک گ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۲۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    0

    خیلی عالی ،علی حتما راهی پیدا میکنه،شمس هم نمیرفت علی میدونست کار بهادر ولی الان بهادر منتظر شمسه دیگه کاری با تابان نداره

    ۲ سال پیش
  • ساناز

    1

    💛💜🤎🩵🩶💚💙🤍❤️🧡

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️