پارت سیصد و بیست و سوم :

با صدای زنگ بیدار شدم و کمی بعد صدای چرخیدن کلید در قفل را شنیدم. بعد از تعطیلات عید، ایرج کلید خانه را به علی داده بود و او مثل همان زمان که با هم در یک خانه زندگی می‌کردیم، از روی ادب و ملاحظه اول زنگ می‌زد که حضورش را خبر بدهد بعد کمی صبر می‌کرد و با کلید در را باز می‌کرد. به عادت آشنایش لبخند زدم و صدای احوالپرسی او و ایرج را از آبدارخانه‌ی کوچکی که همیشه آنجا صبحانه می‌خوردیم شنیدم.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۳۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مبینا

    2

    گند زدن تابانو دوست داشتم🤣

    ۲ سال پیش
  • فاطمه

    2

    وقتی علی غیرتی میشه رو دوست دارم😁

    ۲ سال پیش
  • ساناز

    1

    🩶🩵💙🤎💜🤍💚🧡❤️💛

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️