لیست کلیه پارتهای رمان قرار ما پشت شالیزار : پارت های 301 تا 320
تعداد کل پارت های منتشر شده : 418
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 301
با اینکه زودتر از همیشه راه افتاده بودیم کمی دیر رسیدیم. خیابانها خلوت بود اما پر از برف و یخ؛ علی آرام و با احتیاط رانندگی میکرد. جلوی در مدرسه پیاده شدم. علی مثل همیشه منتظر بود من داخل بروم تا حرکت کند. بابای پیر مدرسه که زیر تاقی جلوی در ایستاده بود جلو آمد. سلام کردم. - سلام دخترم. خانم ...
بروزرسانی در : ۶۵۶ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 302
- منظورت رو نفهمیدم. لبخند محوی زد و ساکت ماند. پرسیدم: - یعنی چی که تهش کارهایی میکنیم که خودمون دوست داریم؟ باز هم سکوت کرد. دیگر اصرار نکردم. باز رسیده بودیم به یکی از نقاطی که خیال نداشت توضیح بدهد و میدانستم پرسش فایدهای ندارد. کمی جلوتر ماشین را کنار خیابان پارک کرد. - رسیدیم. ...
بروزرسانی در : ۶۵۵ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 303
لبخند محوی زد. - هم مدیر باشگاه هم مربیِ اینا خوشحال میشن یکی جمعوجورشون کنه و وقتشون هدر نره. بچهها، برید سر جاهاتون، بیکار واینستید که امروز شانس آوردید یه مربی عالی نصیبتون شده. بچهها باز هم کمی نگاهشان متعجب بود اما سر جاهایشان رفتند. نگاهی به سهند انداختم که به سختی داشت سلاحش را بال...
بروزرسانی در : ۶۵۴ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 304
آبدارچی باشگاه سه بار برایم چای آورد، داغ و تازهدم. وقتی علی آمد، شاد و سرحال به نظر میرسید. - حوصلهت سر رفت؟ - نه، کلی چایی خوردم. ببخشید، نباید میاومدم تو سالن. نباید تو کارهاتون دخالت میکردم. - چرا عذرخواهی کنی؟ سهند همین امروز پیشرفت داشته. مرتضی گفت ازت خیلی تشکر کنم. - ولی من......
بروزرسانی در : ۶۵۳ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 305
- یهکم صبر کنی میفهمی. وقتی از ماشین پیاده شدیم نگاهی به دوروبرم انداختم. - اینجا بازاره. - میریم مغازهی بابام. مبهوت پرسیدم: - میخوای منو ببری پیش بابات؟ چرا؟ - کتاب انتخاب کنی. - مگه بابات صحاف نیست؟ مردم کتابهاشون رو میآرن که تعمیر کنه. - یه عده هم کتاب میآرن که بعد از ...
بروزرسانی در : ۶۵۲ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 306
فصل بیستونهم با دلخوری گفتم: - یعنی چی ایرج؟ تو قول داده بودی. ایرج با شرمندگی جواب داد: - میدونم، باور کن تلاشم رو کردم ولش نشد. خودم هم خیلی دوست داشتم مامان رو ببینم ولی من پارسال و پیارسال تعطیلات عید رو نرفته بودم، امسال هم بیشتر از دو هفته مرخصی بودم. سردبیر گفت امسال دیگه نمیتونم...
بروزرسانی در : ۶۵۱ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 307
در حیاط ایرج به علی لبخند زد و گفت: - باز این تنبل خانم کارها رو انداخت گردن تو؟ اقلاً بذار چهارتا طرف بشوره! - میخواست بیاد، خودم نذاشتم. خیلی دلخوره که نمیتونی ببریش بوشهر. ایرج با تأسف لبهایش را روی هم فشار داد. - میدونم، خیلی به خودش وعده داده بود که مامان رو میبینه. واقعاً بد شد...
بروزرسانی در : ۶۵۰ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 308
ایرج باز نگاهش را از صورت علی برداشت و کمی گونههایش سرخ شد. - خب... شماها محرمید. ابروهای علی جمع شد. - دو دقیقه قبل گفتی بهم اعتماد داری. - دارم علی جان، اما... هردومون مَردیم، باید بفهمی چی میگم. من میدونم محاله تو به زور یا با کلک بخوای به تابان نزدیک بشی اما... مطمئن نیستم اگه تابا...
بروزرسانی در : ۶۴۹ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 309
از دور چشم دوخته بودم به سیاهی شهری که دیده میشد و ضربان قلبم بالا رفته بود. باورم نمیشد که با مامان فاصلهی زیادی ندارم و به زودی او را میبینم. دیدنش مثل یک رؤیا بود. از آنجایی که تحویل سال حدود ساعت نُه شب بیستونهم اسفند بود، علی برای بیستوهشتم ساعت دوازده شب بلیت خریده بود که من بتوانم ...
بروزرسانی در : ۶۴۸ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 310
خودش هم روی صندلی جلو نشست و حرکت کردیم. همچنان دستهای من و مامان به هم وصل بود و مسیر کوتاه را در سکوت طی کردیم. هنوز گیج بودم و باورم نمیشد که کنار مامان هستم. جلوی خانهای در یک کوچهی باریک پیاده شدیم. درِ خانه باز بود و وارد یک حیاط نسبتاً بزرگ و خشک شدیم با زمین خاکی که وسطش یک درخت نخل...
بروزرسانی در : ۶۴۷ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 311
دو روز تعطیلی مامان به دیدوبازدید گذشت. مامان در همین مدت کوتاه چندماهه آنجا کلی دوست و آشنا پیدا کرده بود، هم از تبعیدیها که در آن خانه یا جاهای دیگر زندگی میکردند هم مردم بومی شهر. با اینکه از روابط عمومی قویاش باخبر بودم باز هم متعجب شدم که چه قدرت روحی بالایی دارد و توانسته خیلی زود به عوا...
بروزرسانی در : ۶۴۶ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 312
پنجمین روز سفر بود و من در اوج خوشی بودم. به نظرم زندگی بالاخره روی خوشش را به من نشان داده بود و بعد از آن همه سختی و مصیبت کنار دو نفر از کسانی که برایم عزیز بودند آرامش داشتم. صبحها خواب بودم که مامان میرفت. وقتی من و علی بیدار میشدیم، صبحانه میخوردیم و بیرون میرفتیم. مامان قبول نکرده بود...
بروزرسانی در : ۶۴۵ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 313
یک هفته از سفرمان گذشته بود. من و مامان هر شب برای هم وقایع این چند ماه را تعریف میکردیم و تقریباً اتفاقی ناگفته نمانده بود اما سؤالاتی در ذهنم بود که دوست داشتم بپرسم و دودل بودم. آن روز صبح که مامان سرکار بود من و علی در ساحل زیبا قدم زده بودیم و بعد از ناهار علی بیرون رفته بود. وقتی تنها شد...
بروزرسانی در : ۶۴۴ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 314
- بودم و هستم، اما بابات دیگه زنده نیست، من هنوز زندهام. به نظرت حق ندارم زندگی کنم؟ من فقط بیستوپنج سالم بود که بابات از دنیا رفت. بهترین سالهای جوونیم رو صرف تو و ایرج و فریدون کردم، ولی وقتی بزرگ شدید و روی پای خودتون وایستادید، چرا فکر کردی باید تا آخر عمرم تنها میموندم و به هیچ مردی فکر ...
بروزرسانی در : ۶۴۳ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 315
- راستش شانس آوردم. اگه علی سر راهم پیدا نشده بود شاید تو شاهی تیر میخوردم یا دستگیر میشدم، بعدها هم باز اگه علی نبود هزار جور خطر سر راهم بود، بدترینش اینکه قرار بود منو واسه بهادر عقد کنن، بدون اینکه خبر داشته باشم. علی نجاتم داد. - خوشحالم که وسط این همه خطر و گرفتاری یه حامی خوب داری. ازش...
بروزرسانی در : ۶۴۲ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 316
وقتی علی وارد اتاق شد، من و مامان کنار هم نشسته بودیم و دستهایمان درهم بود. سلام کرد و گفت: - حسابی مامانت رو ببین که امشب مسافریم. مبهوت نگاهش کردم. ساعتی قبل رفته بود برای فردا که دوازدهم بود بلیت بگیرد و انتظار نداشتم همین امشب مسافر باشیم. - قرار بود فردا شب بریم که. - بلیت نبود. تما...
بروزرسانی در : ۶۴۱ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 317
در یک کپر کوچک نزدیک اسکله نشسته بودیم، اتاقکی بود که با برگ خرما درست کرده بودند و چند میز کوچک و چهارپایههای چوبی داشت. به پیشنهاد مامان قلیهماهی سفارش داده بودیم و وقتی غذاهای خوشآبورنگ را جلویمان گذاشتند، از عطر و بویش احساس گرسنگی کردم. اولین قاشق را که خوردم گفتم: - هوم! چقدر خوشمزهس...
بروزرسانی در : ۶۴۰ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 318
کنار دیوار روی زمین نشسته و خیره شده بودم به مسافران. هنوز بیشتر مردها اطراف اتوبوس بودند و علی هم بین آنها بود ولی زنها و بچهها در پیادهرو نشسته بودند. بعضی از بچهها از خستگی در آغوش مادرانشان یا روی زیراندازها و رختخوابهای کوچک و موقتی به خواب رفته بودند. بیشتر از دو ساعت بود اینجا بودیم،...
بروزرسانی در : ۶۳۹ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 319
وارد اتاق شدیم و با خنده گفتم: - نه که میشه آدم در رو وا کنه و تو نفهمی! موقع خواب هم بیداری! صدای نفس کشیدن مورچهها رو هم میشنوی! به تختی که نزدیک پنجره بود اشاره کرد. - تو اونجا بخواب. خودش روی تختخوابی نشست که نزدیک در بود. انتخابش اصلاً برایم عجیب نبود. در شرایطی که احساس خطر میکر...
بروزرسانی در : ۶۳۸ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 320
صبح با صدای علی بیدار شدم که در میزد و صدایم میکرد. به زور چشمهای خستهام را باز کردم. دیشب بعد از ساعتها اشک ریختن خوابم برده بود و حس میکردم یکیدو ساعت بیشتر نخوابیدهام. در را باز کردم و زیرلب سلام کردم. نگاه دقیقی به صورتم انداخت. مطمئن بودم چشمهایم پف کرده و قرمز است اما به روی خودش ن...
بروزرسانی در : ۶۳۷ روز پیش
