پارت سیصد و بیست و هفتم :

بغضی را که به گلویم هجوم آورده بود فرودادم و برای عوض کردن حرف پرسیدم:
- چرا نمی‌رسیم؟ دیرم نشه؟
- کُشتی منو امروز! رسیدیم، مگه تو تهران بزرگ نشدی؟ خیابون‌ها هم یادت رفته؟ سه دقیقه دیگه جلوی دانشگاهیم.
- خدا رو شکر. نگران شدم دیر برسیم.
زیاد طول نکشید که جلوی دانشگاه ماشین را کنار کشید.
- برو به امید خدا. خوش‌خبر برگردی.
- امیدوارم. برام دعا کن.
سر تکان داد.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۰۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ساناز

    4

    علی تابان جونت رودوزدیدن بیا نجاتش بده😭😭😭😭🧡🤎🩶🩵💜🤍💚💙💛❤️

    ۲ سال پیش
  • سارا

    3

    دیروز پارت ۳۲۶ رو میخوندم ، حس کردم پارت بعدی یه حرکتی از بهادر میبینیم 🥲 ممنون نویسنده جان

    ۲ سال پیش
  • م

    2

    وای خدا چرا اینجوری تموم شد نویسنده جون،مطمئنم کار بهادر لعنتی بود بالاخره کار خودشو کرد تابان دزدید

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️