قرار ما پشت شالیزار به قلم فرناز نخعی
پارت سیصد و بیست و هفتم :
بغضی را که به گلویم هجوم آورده بود فرودادم و برای عوض کردن حرف پرسیدم:
- چرا نمیرسیم؟ دیرم نشه؟
- کُشتی منو امروز! رسیدیم، مگه تو تهران بزرگ نشدی؟ خیابونها هم یادت رفته؟ سه دقیقه دیگه جلوی دانشگاهیم.
- خدا رو شکر. نگران شدم دیر برسیم.
زیاد طول نکشید که جلوی دانشگاه ماشین را کنار کشید.
- برو به امید خدا. خوشخبر برگردی.
- امیدوارم. برام دعا کن.
سر تکان داد.
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۰۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

ساناز
4علی تابان جونت رودوزدیدن بیا نجاتش بده😭😭😭😭🧡🤎🩶🩵💜🤍💚💙💛❤️