پارت سیصد و سی و هفتم :

زمین خوردم اما ظرف غذا را که کنارم بود قاپیدم و محتویاتش را به سمتش پاشیدم. یک آن چشم بست و دست‌هایش را حفاظ صورتش کرد و من به او حمله کردم، بشقاب رویی را طوری وسط صورتش کوبیدم که از هردو سوراخ بینی‌اش خون جاری شد. شاد از این پیروزی دست‌هایم را دور گردنش حلقه کردم. باید این وجود خبیث را که دستور قتل عشقم را داده بود، با دست خودم خفه می‌کردم. باید انتقام علی مهربانم را همان‌طور که او را بی

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۲۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ساناز

    1

    🩶🤍🩵🤎❤️💛💙💚🧡💜

    ۲ سال پیش
  • م

    3

    تابان منظورش از دروغگو چی بود،یعنی شمس ممکنه یه قولایی به تابان داده باشه که حالا فکر میکنه دروغ بوده چون علی کشته شده؟

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️