قرار ما پشت شالیزار به قلم فرناز نخعی
پارت سیصد و بیست و چهارم :
- برم غذا درست کنم.
بدون مکث به حیاط دویدم و وقتی به آشپزخانه رسیدم در را بستم و خندهای را که به زور خورده بودم رها کردم. از حرفهای ناخودآگاهم چندان هم ناراضی نبودم! بدون اینکه بخواهم حرف دلم را غیرمستقیم گفته بودم و انگار علی هم بدش نیامده بود. مخالفتی نکرده بود! از این فکر قند توی دلم آب شد.
خندهام که تمام شد به ذهنم فشار آوردم که چه غذایی درست کنم. زیاد طول نکشید که عدسپلو Ø
مطالعهی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۰۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
مبینا
2تابان جان مامانت گفت بهش نخ بدی ولی دیگه نه این قدر😂
۲ سال پیشفاطمه
2وووببیی روابط بین علی و تابان رو خیلی دوستتتتتت دارررررم مخصوصا رفتارها و حمایت های علی رو حس خوبی به آدم میده😊
۲ سال پیشساناز
1💙🤎🩶🩵💜🤍💚🧡❤️💛
۲ سال پیشم
1چه بهشم خوش گذشته ،میخواستی بگی کلا درد بادم رفت ❤️
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

Fati
2این نخ نیست کلا کلاف نخو داد دست علی 😂