قرار ما پشت شالیزار به قلم فرناز نخعی
پارت سیصد و بیست و هشتم :
چشم باز کردم و بلافاصله سرم گیج رفت. توان بلند شدن نداشتم. در رختخوابی در یک اتاق به پشت خوابیده بودم و سقف نهچندان بلندش دور سرم میچرخید. چشمانم را بستم تا از این چرخش عذابآور خلاص شوم. نمیدانستم اینجا کجاست و من چطور از این اتاق سر درآوردهام و چرا در رختخوابی هستم که بویی غریب میدهد. انگار همهچیز از ذهنم پریده بود. کمکم خاطرات در ذهنم شکل گرفت. من از جلسهی کنکور بیرون آمده
لطفا صبر کنید...

ساناز
2🩵💜🩶🤎❤️💛💙💚🤍🧡