پارت سیصد و بیست و نهم :

بند دلم پاره شد. بهادر بدترین دشمن من بود. ترجیح می‌دادم چند غریبه مرا دزدیده باشند تا او که مثلاً فامیلم بود. سعی کردم نشان ندهم چقدر ترسیده‌ام و اخم غلیظی بر چهره نشاندم.
- تو؟! این غلط‌ها زیر سر تو بوده؟ مطمئن باش می‌گیرنت و بلایی سرت می‌آرن که تا آخر عمر پشیمونی بکشی.
قهقهه زد، مثل یک دیوانه. جلوتر آمد و رخ‌به‌رخم ایستاد.
- نه دخترعمو، اشتباه می‌کنی، کسی که قراره تا آخر

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۳۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه

    1

    وای حالا من چجوری تا شب صبر کنم.بهادر واقعا وحشیه بیچاره اختر گیر چه آدمی افتاده باز تابان یه جوری گلیمش رو از آب در میاره ولی اون بیچاره که کسی رو نداره اما مطمئنم به زودی علی و ایرج میان دنبال تابان

    ۲ سال پیش
  • ساناز

    1

    💜🩵🩶🤎❤️💙💛🤍🧡💚

    ۲ سال پیش
  • سارا

    2

    بهادر بیشووووور

    ۲ سال پیش
  • م

    1

    تا حالا حتما ایرج وعلی متوجه شدن تابان برنگشته ،علی فهمیده حتما کار بهادر باید برن پیش جهانگیر

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️