قرار ما پشت شالیزار به قلم فرناز نخعی
پارت سیصد و بیست و نهم :
بند دلم پاره شد. بهادر بدترین دشمن من بود. ترجیح میدادم چند غریبه مرا دزدیده باشند تا او که مثلاً فامیلم بود. سعی کردم نشان ندهم چقدر ترسیدهام و اخم غلیظی بر چهره نشاندم.
- تو؟! این غلطها زیر سر تو بوده؟ مطمئن باش میگیرنت و بلایی سرت میآرن که تا آخر عمر پشیمونی بکشی.
قهقهه زد، مثل یک دیوانه. جلوتر آمد و رخبهرخم ایستاد.
- نه دخترعمو، اشتباه میکنی، کسی که قراره تا آخر
لطفا صبر کنید...

فاطمه
1وای حالا من چجوری تا شب صبر کنم.بهادر واقعا وحشیه بیچاره اختر گیر چه آدمی افتاده باز تابان یه جوری گلیمش رو از آب در میاره ولی اون بیچاره که کسی رو نداره اما مطمئنم به زودی علی و ایرج میان دنبال تابان