لیست کلیه پارتهای رمان قرار ما پشت شالیزار : پارت های 361 تا 380
تعداد کل پارت های منتشر شده : 418
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 361
- چند تا سوزن قراره بره تو تنم دیگه، زخم شمشیر که نیست. میتونم تحمل کنم. زودتر دستبهکار بشید که برم دنبال بقیه. - آخه من خودم هم ناشیام... تا حالا زخم واقعی بخیه نزدم، تو کلاس فقط روی عروسک تمرین میکردیم. - چارهای نیست، راه بهتری نداریم. ربابه بیرون رفت و با چند مدل نخ و سوزن برگشت. عل...
بروزرسانی در : ۵۹۵ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 362
نفس راحتی کشیدم و به طرف در دویدم. ایرج تنها بود و آشفته و کثیف، اما سالم. همانجا وسط حیاط بغلش کردم و از شوق دیدنش به گریه افتادم. - خدا رو شکر که سالمی. داشتم دق میکردم. ربابه با نگرانی پرسید: - بقیه چی؟ - سجاد و مراد سالمن. صورت ربابه در یک آن طوری آرام شد که انگار بار دنیا را از ر...
بروزرسانی در : ۵۹۴ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 363
ربابه بالاخره لبخند زد. انگار خیالش راحت شده بود. همه نشستیم و من یک بالش پشت علی گذاشتم. تکیه داد و به ایرج گفت: - همهچی رو تعریف کن. بهادر و اراذلواوباشش چی شدن؟ میخوام بدونم چقدر باید نگران باشیم و اگه لازمه، آماده بمونیم. - اونی که یهو پرید جلوی تو و تابان و شلیک کرد، از تو اتاقی اومده...
بروزرسانی در : ۵۹۳ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 364
ایرج پرسید: - راستی به مامانتاینا گفتی شب کجا میری؟ - گفتم میرم خونهی آبجیم. باهاش هماهنگ کردم، تلفن زد گفت سرما خورده و شوهرش نیست، من برم مراقب بچهش باشم. - خودش میدونست کجایی؟ - میدونست با توام ولی فکر میکرد مهمونی و خوشیه نه جنگ و تیراندازی. ایرج لبخند زد و مجذوبانه به او نگ...
بروزرسانی در : ۵۹۲ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 365
آفتاب که از لای پرده روی صورتم افتاده بود بیدارم کرد. نفهمیده بودم کِی خوابم برده بود. وقتی از حمام بیرون آمده بودم سپیده دمیده بود. کنار علی نشسته و او را تماشا کرده بودم که خواب بود. داشتم از خستگی میمردم. اول کنار تشکش روی فرش دراز کشیده و بعد سرم را گوشهی بالشش گذاشته بودم و چشمهایم بسته ش...
بروزرسانی در : ۵۹۱ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 366
ایرج که تازه از سر کار برگشته بود علی را با دقت و نگرانی نگاه کرد و پرسید: - خوبی تو؟ - خوبم. با اخم گفتم: - دکتر گفته بود بمونه تو رختخواب و استراحت کنه ولی از صبح هزار بار پاشده. علی که روی لبهی پنجره نشسته بود با خوشخلقی گفت: - عوضش اون حرفش رو که گفته بود زیاد غذا بخورم گوش دادم...
بروزرسانی در : ۵۹۰ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 367
- آره، مراد تلفن زد خبرها رو بهم داد. حیدر حالش خوبه، صبح رفته خونهی خودش، شمس هم شکر خدا عملش خوب پیش رفته. صبح حال عمومیش خوب بوده ولی یه گوشش از دست رفته، اعصاب دست چپش هم که تیر خورده بود فعلاً انگار کار نمیکنه. میگفت دستش هیچ حرکتی نداره. انتظار داشتم گوشش را از دست داده باشد اما دستش م...
بروزرسانی در : ۵۸۹ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 368
سر سفرهی صبحانه دور هم نشسته بودیم. علی درست روبهرویم بود و نگاه خندانش مدام صورتم را رصد میکرد. میدانستم قیافهی جالبی ندارم. تا صبح پلک روی هم نگذاشته بودم. دیشب قبل از خواب حس کرده بودم حال علی خیلی خوب است. مُسکن نخواسته بود و سرحال به نظر میرسید. وقتی به رختخواب رفته بودم، تصمیم گرفته ب...
بروزرسانی در : ۵۸۸ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 369
اخمش غلیظتر شد و صورتش متفکر. انگار نمیفهمید دلیل حرفم چیست. منتظر خیره شده بود به من. میدانستم اگر بگویم میخواهم او را از خطر دور کنم، محال است برود. اخلاقش را مثل کف دستم میشناختم. عصبی میشد و قبول نمیکرد. دلیل تصمیمم را ناگفته باقی گذاشتم و مستقیم رفتم سر بقیهی حرفم. - من... تصمیم گر...
بروزرسانی در : ۵۸۷ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 370
باز یک قدم جلو آمد و انگشت اشارهاش را به حالت تهدید مقابل صورتم تکان داد. - دیگه هم نشنوم اسمی از مرد دیگهای بیاری. یادت نره تو یه زن شوهرداری. بدون اینکه مهلتی برای پاسخ بدهد با قدمهایی تند از اتاق بیرون رفت و در را طوری به هم کوبید که شیشهی پنجره لرزید. به هقهق افتادم و همزمان بلند خن...
بروزرسانی در : ۵۸۶ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 371
گوشهی اتاق نشسته بودم و بیوقفه اشک میریختم. وقتی علی تازه رفته بود امید داشتم که برگردد، برایش توضیح بدهم و همهچیز حل شود ولی دیگر ناامید شده بودم. انگار دنیا را روی سرم خراب کرده بودند. مدام خودم را سرزنش میکردم که با بیفکری زندگی شادی را که میتوانستم داشته باشم از دست دادهام. کمکم از د...
بروزرسانی در : ۵۸۵ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 372
از این یادآوری صورتم داغ شد و سرم را پایین انداختم. قبلاً علی گفته بود ایرج به اتاق آمده و میدانستم ما را دیده است ولی انتظار نداشتم به رویم بیاورد. صدای نفس عمیق ایرج را شنیدم بعد گفت: - واقعاً یه جو عقل تو سرت نیست. من آب شدم رفتم تو زمین وقتی علی اومد ماجرا رو گفت. - علی اومده بود دفتر رو...
بروزرسانی در : ۵۸۴ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 373
ایرج زنگ را فشار داد و گفت: - یادت نره تابان، ما فقط اومدیم واسه عیادت و تشکر. تا وقتی موافقت مامان رو نگرفتیم قرار نیست کاری بکنی. فقط به این شرط حاضر شده بود مرا به خانهی حیدر بیاورد که شمس را ببینم و من هم قبول کرده بودم. - یه جوری میگی انگار میخوام از تو جیبم عاقد دربیارم بگم ما رو عق...
بروزرسانی در : ۵۸۳ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 374
همه خندیدیم و ایرج گفت: - ببخشید ما بدموقع مزاحمتون شدیم. چند دقیقه ببینیمتون رفع زحمت میکنیم بعد شمس رو بیدار کنید. حس کردم خوشحال است که شمس خواب بوده و دنبال بهانه میگردد که دیدار ما را عقب بیندازد. فرصت را از دست ندادم، بلند شدم و گفتم: - من بیدارش میکنم. همه با تعجب نگاهم کردند. ا...
بروزرسانی در : ۵۸۲ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 375
چقدر بیموقع هوس کرده بود بیاید. البته مطمئن بودم هدفش این است که ما تنها نمانیم مبادا من حرفی بزنم. مراد گفت: - براش میوه و اینا بردم، بشین، واسه شام میآرمش همینجا. - گفتم به زحمت نیفته جابهجا بشه. - پاهاش که عیبی نداره بابا! واسه خودش هم خوبه از رختخواب بیاد بیرون. ایرج دیگر اصراری ب...
بروزرسانی در : ۵۸۱ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 376
بغض گلویم را گرفت، طوری که نتوانستم مانعش شوم و دو قطره اشک از گوشهی چشمهایم سُر خورد و روی گونههایم ریخت. شمس پرسید: - حرفتون شده؟ دعوا کردید؟ - نه... یعنی دعوایی نداشتیم تا موقعی که بهش گفتم میخوام طلاق بگیرم. بینیام را بالا کشیدم و ادامه دادم: - هیچوقت نگفته بود دوستم داره ولی وق...
بروزرسانی در : ۵۸۰ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 377
- من هم برات آرزوی خوشبختی میکنم شمس. تو... مرد خوبی هستی. امیدوارم یه روز بشنوم که با زن دلخواهت عروسی کردی... یا شاید با خونوادهت ببینمت، چند تا بچهی قشنگ و... هرچی که میخوای. زهرخندی زد. - بعیده... خیلی احتمالش کمه یه روزی دوباره دل بدم و زنی تو زندگیم باشه... ولی مرسی که برام آرزوهای ...
بروزرسانی در : ۵۷۹ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 378
- پس شام رو خوردیم زود بریم. - چشم. یکیدو ساعتی را که آنجا بودیم تحمل کردم، سعی کردم با بقیه حرف بزنم و عادی به نظر برسم. موقع شام شمس به ما ملحق شد. در نگاهم مثل یک دوست قدیمی و مهربان شده بود و از اینکه کنارمان بود و حالش بهتر به نظر میرسید خوشحال بودم هرچند بیتابیام آنقدر شدید بود که ...
بروزرسانی در : ۵۷۸ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 379
آفتاب سر زده بود و ما هنوز در جاده بودیم. بدجوری اضطراب داشتم. شب پرماجرایی را گذرانده بودیم. صفدر برای تحویل دادن ماشین بازی درآورده بود و میگفت باید از عمو اجازه بگیرد. ایرج با او تند برخورد کرده و سروصدای بحثشان خانمجان را به حیاط کشانده بود. از حرفهای نیشدارش در امان نمانده بودیم و سرانجام...
بروزرسانی در : ۵۷۷ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 380
ماشین با سرعت کمی از جادهی ناهموار میگذشت. سرعت کم و کمتر و بالاخره ماشین متوقف شد. چشمهایم را باز کردم. ایرج گفت: - فکر کنم دیگه نمیشه با ماشین از این جلوتر رفت. راه رو بلدی؟ تو جنگل گم نشیم. تمام جنگلها شبیه به هم بودند ولی از موقعی که خیلی بچه بودم، مامان یادم داده بود برای شناسایی مس...
بروزرسانی در : ۵۷۶ روز پیش
