قرار ما پشت شالیزار به قلم فرناز نخعی
پارت سیصد و بیست و یک :
سرم توی کتاب بود ولی چیزی از آن نمیفهمیدم. دیروز بدترین سیزدهبدر عمرم را گذرانده بودم. برای اولین بار در عمرم این روز را در خانه گذرانده بودیم. ایرج پیشنهاد کرده بود خودمان دوتایی از شهر بیرون برویم و گشت بزنیم اما خستگی سفر را بهانه کرده بودم. از غم تغییر رفتار علی و جدایی زودهنگاممان آنقدر حالم بد بود که توان هیچ کاری را نداشتم. ایرج کمحرفیام را به حساب خستگی سفر گذاشته و اصرار
لطفا صبر کنید...

ساناز
1❤️🩵💙🩶🤎🤍💚💛💜🧡