پارت سیصد و بیست و یک :

سرم توی کتاب بود ولی چیزی از آن نمی‌فهمیدم. دیروز بدترین سیزده‌بدر عمرم را گذرانده بودم. برای اولین بار در عمرم این روز را در خانه گذرانده بودیم. ایرج پیشنهاد کرده بود خودمان دوتایی از شهر بیرون برویم و گشت بزنیم اما خستگی سفر را بهانه کرده بودم. از غم تغییر رفتار علی و جدایی زودهنگاممان آن‌قدر حالم بد بود که توان هیچ کاری را نداشتم. ایرج کم‌حرفی‌ام را به حساب خستگی سفر گذاشته و اصرار

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۳۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ساناز

    1

    ❤️🩵💙🩶🤎🤍💚💛💜🧡

    ۲ سال پیش
  • فاطمه

    1

    الهی تابان علی قشنگم مرد واقعی..

    ۲ سال پیش
  • م

    1

    خیلی خیلی خیلی عالی

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️