پارت دوازده :

از جیغ و داد و تهدید و بحث و التماس نتیجه‌ای نگرفته بودم. همه مصمم بودند مرا سر سفره‌ی عقد بهادر بنشانند و دیگر راهی به ذهنم نمی‌رسید. تصمیم گرفته بودم از خانه فرار کنم، بی‌هدف و بدون اینکه بدانم قرار است کجا بروم و با چه سرنوشتی روبه‌رو شوم. چند روز بود ساکت شده بودم و همه این سکوت را دلیل رضایتم تلقی می‌کردند اما من در ذهنم داشتم نقشه می‌کشیدم و برنامه می‌ریختم.
آن روز رفته بودم

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۱۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطی

    0

    عجیب و غریب..کاش تمام رمزهای دنیا اینقدر راحت وبدون دغدغه بازگشایی میشد...

    ۱ سال پیش
  • سارینا

    0

    ذهن بازی دارید و این می تونه کمک کنه تا اگر در هر مواقعی سر نخ هایی پیدا کردیم بی فکر از کنارشان نگذریم و اینکه با کوچک ترین سر نخ ها می توانیم به مکان مورد نظر برسیم

    ۳ سال پیش
  • فرناز نخعی | نویسنده رمان

    ممنونم سارینا جون و خوشحالم که رمان براتون نکات اموزنده داره❤️

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️