قرار ما پشت شالیزار به قلم فرناز نخعی
پارت دوازده :
از جیغ و داد و تهدید و بحث و التماس نتیجهای نگرفته بودم. همه مصمم بودند مرا سر سفرهی عقد بهادر بنشانند و دیگر راهی به ذهنم نمیرسید. تصمیم گرفته بودم از خانه فرار کنم، بیهدف و بدون اینکه بدانم قرار است کجا بروم و با چه سرنوشتی روبهرو شوم. چند روز بود ساکت شده بودم و همه این سکوت را دلیل رضایتم تلقی میکردند اما من در ذهنم داشتم نقشه میکشیدم و برنامه میریختم.
آن روز رفته بودم
مطالعهی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۱۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
سارینا
0ذهن بازی دارید و این می تونه کمک کنه تا اگر در هر مواقعی سر نخ هایی پیدا کردیم بی فکر از کنارشان نگذریم و اینکه با کوچک ترین سر نخ ها می توانیم به مکان مورد نظر برسیم
۳ سال پیش
فرناز نخعی | نویسنده رمان
ممنونم سارینا جون و خوشحالم که رمان براتون نکات اموزنده داره❤️
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

فاطی
0عجیب و غریب..کاش تمام رمزهای دنیا اینقدر راحت وبدون دغدغه بازگشایی میشد...