قرار ما پشت شالیزار به قلم فرناز نخعی
پارت پانزده :
ذهنم به روزی پر کشید که شمس برای اولین بار از عشقش با من حرف زده بود و پرندهای که قبل از آن از مسافتی دور روی هوا زده بودم. نفس آهمانندی کشیدم. یک سایه روی دیوار ته کوچه افتاد و دستم روی ماشه لغزید اما صدای شلیک بلند شد و سربازی که ناله میکرد روی زمین افتاد. من فقط سایهی سرباز را دیده بودم و مبهوت ماندم که چطور او توانسته بود به این سرعت شلیک کند. احتمالاً سرباز فقط پایش از کوچه بیرون Ø
مطالعهی این پارت حدودا ۱۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۴۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
عاطفه
1فرناز جون عالیه یکی از بهترین رمانهایی که خوندم دمت گرم عزیزم 😘
۳ سال پیش
فرناز نخعی | نویسنده رمان
نوش نگاهتون عاطفه جون
۳ سال پیشبانو
3ازاینکه پارتها طولانی واقعا ممنون دمت گرم رفیق
۳ سال پیش
فرناز نخعی | نویسنده رمان
ممنونم بانو جان. دمم واقعا گرم شد و حالم خوب.
۳ سال پیشاسرا
1عالیه ومن هم نفس رفت 😘
۳ سال پیش
فرناز نخعی | نویسنده رمان
عاشق این هیجان شما همراهان گلم هستم
۳ سال پیشستاره
1از اینکه پارت ها طولانیه ممنونم. واقعا هیجانش نفس آدم و حبس میکنه ممنون فرناز جان
۳ سال پیش
فرناز نخعی | نویسنده رمان
خواهش میکنم عزیزم. خوشحالم که هیجانهای رمان رو دوست دارید
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

فاطی
1و خدایی که در این نزدیکیست