پارت نوزده :

وقتی چشم باز کردم آفتاب تیز پشت شیشه نشان می‌داد دیروقت است و خیلی خوابیده‌ام. دیشب جواهر برای شام صدایم کرده بود و از پشت در گفته بودم معده‌ام درد می‌کند و شام نمی‌خورم. کمی بعد مامان لای در را باز کرده و پرسیده بود:
- نبات‌داغ و نعنا می‌خوای تاباندخت؟
از زیر ملافه‌ای که روی سرم کشیده بودم فقط «نه» گفته بودم و مامان بدون اینکه اصرار کند رفته بود. حالا می‌فهمیدم که او آن شب خÙ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۳۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطی

    1

    حرفی ندارم..دوست دارم به کافه ای خلوت بروم و پشت میزی بنشینم و قهوه تلخی سفارش بدم و باران را تماشا کنم

    ۱ سال پیش
  • ابی

    1

    عالی

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️