قرار ما پشت شالیزار به قلم فرناز نخعی
پارت نوزده :
وقتی چشم باز کردم آفتاب تیز پشت شیشه نشان میداد دیروقت است و خیلی خوابیدهام. دیشب جواهر برای شام صدایم کرده بود و از پشت در گفته بودم معدهام درد میکند و شام نمیخورم. کمی بعد مامان لای در را باز کرده و پرسیده بود:
- نباتداغ و نعنا میخوای تاباندخت؟
از زیر ملافهای که روی سرم کشیده بودم فقط «نه» گفته بودم و مامان بدون اینکه اصرار کند رفته بود. حالا میفهمیدم که او آن شب خÙ
لطفا صبر کنید...

فاطی
1حرفی ندارم..دوست دارم به کافه ای خلوت بروم و پشت میزی بنشینم و قهوه تلخی سفارش بدم و باران را تماشا کنم