قرار ما پشت شالیزار به قلم فرناز نخعی
پارت شانزده :
صدای گروهبان به گوش رسید.
- حیدرعلی، سه نفر رو وردار برید غار رو بگردید. بقیهتون با من بیاید. میریم طرف ایستگاه.
سریع دو گروه شدند و راه افتادند. وقتی کمی دور شدند زمزمه کردم:
- یه سریشون رفتن طرف ایستگاه. نمیتونیم سوار قطار بشیم.
- مگه اینکه زودتر از اونا برسیم.
صدای بلند قطار بلند شد. مرد گفت:
- بجنب، اگه با این قطار نریم مُردیم.
منتظر جواب نماند و خیلی را
مطالعهی این پارت حدودا ۱۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۳۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
فاطمه
1رمانت بی نظیره فرناز جون ، و دوست دارم تابان با این پسره با هم دیگه جور بشن😍
۲ سال پیشابی
1عالی
۲ سال پیش
فرناز نخعی | نویسنده رمان
مرسی از همراهیتون عزیزم
۲ سال پیشنازنین
1میشه یکی به من بگه شمس چرا نیست چرا تابان داره هی حسرت میخوره مگه چه اتفاقی براش اوفتاده؟
۳ سال پیش
فرناز نخعی | نویسنده رمان
میخونید عزیزم. رمان گاهی زمان حال رو روایت میکنه که تابان از خونه فرار کرده، گاهی هم فلش بک داریم به گذشته. به پاسخ تمام سوالاتتون میرسید.
۳ سال پیشاسرا
1معذرت می خوام فرنازخانم
۳ سال پیشمریم گلی
1رمان خیلی هیجانی و قشنگه خدا قوت نویسنده جان
۳ سال پیش
فرناز نخعی | نویسنده رمان
خوشحالم که هیجان رمان رو دوست دارید عزیزم. تا پایان مدام در اوج و هیجانهای جدید خواهیم بود.
۳ سال پیشاسرا
1عجب ماجرایی شدممنون آروزخانم
۳ سال پیش
فرناز نخعی | نویسنده رمان
فرناز هستم عزیزم این رمان به شدت پرماجراست... آماده باشید که در هر قدم با کلی هیجان روبرو بشید.
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

فاطی
1حس میکنم در بازاری در حال قدم زدن هستم نمیدانم برای چی و فکری هم ندارم بدون هیچ تمرکز وقصدی..ممنون عالی بود