پارت دوم :

مردی جلوی باجه‌ی بلیت‌فروشی ایستاده بود و من پشت سرش ایستادم. درخواست هشت‌تا بلیت کرده بود و با حوصله داشت اسکناس‌های پنج‌ریالی و یک‌تومانی چروک را یکی‌یکی از جیبش بیرون می‌کشید، صاف می‌کرد و روی پیشخان می‌گذاشت. از پنجره‌ی سالن نگاهی به قطار انداختم که ده‌بیست متر آن‌طرف‌تر ایستاده بود. با اضطراب این‌پا و آن‌پا کردم و برای هزارمین بار درِ ساعتم را باز کردم و نگاهی به آن انداختم. چیزی به زمان حرکت قطار نمانده بود. صدای سوت بلند قطار ضربان قلبم را بالا برد. مردی که اونیفرم بر تن داشت و روی سکو راه می‌رفت، بلند داد زد:
- سوار شید. کسی جا نمونه.
با نگرانی به مرد گفتم:
- زود باشید آقا.
خونسرد برگشت و نگاهم کرد.
- عجله کار شیطونه.
نفسم را پوف کردم و چیزی نگفتم بلکه زودتر اتو کردن اسکناس‌های کهنه‌اش را تمام کند و بتوانم بلیت بخرم. برای دلگرم کردن خودم گفتم همین که جای خالی در قطار هست و هنوز دارند بلیت می‌فروشند، غنیمت است و قدم اول را رفته‌ام. بالاخره مرد پرداخت پول را با شمردن سکه‌های یک‌ریالی تمام کرد و بلیت‌ها را گرفت. به خانواده‌ی شلوغی که روی نیمکت‌های چوبی سالن نشسته بودند و دوروبرشان پر بود از ساک و بقچه و وسایلی که درهم‌وبرهم روی هم ریخته شده بود اشاره کرد که زودتر سوار قطار شوند. دیگر منتظر نماندم که آن‌ها را تماشا کنم و زود به مرد پشت باجه گفتم:
- یه بلیت آقا.
- واسه کجا خانم؟
- واسه قطار دیگه. مگه قطار چند تا جا می‌ره؟
- یعنی کدوم شهر می‌خواید برید؟
به خنگی خودم لعنت فرستادم. قطار در شهرهای مختلف توقف می‌کرد و لابد قیمت بلیت فرق داشت.
- شاهی ... نه! یعنی چیزه! ساری می‌رم.
لب‌هایم را روی هم فشار دادم و خودم را سرزنش کردم. چرا یک‌دفعه مقصد واقعی‌ام را به زبان آورده بودم؟ لابد موقعی که معلوم می‌شد فرار کرده‌ام، به فکرشان می‌رسید که با قطار رفته‌ام و پرس‌وجو می‌کردند. باید از اول فکرش را می‌کردم. دعا کردم مرد بلیت‌فروش چیزی یادش نماند. زیاد طول نکشید که بلیت را به طرفم دراز کرد و وقتی پول آن را دادم، صدای سوت دوم قطار بلند شد. نگهبان روی سکو داد زد:
- الان درها رو می‌بندم. جا نمونید.
بلیت را قاپیدم و به طرف سکو دویدم. وقتی سوار شدم با اینکه مسیر طولانی‌ای نبود نفس‌نفس می‌زدم. تا اینجا بخیر گذشته بود. نگهبان داشت درهای قطار را یکی‌یکی می‌بست و من نفس‌های عمیق می‌کشیدم و احساس آرامش به وجودم برگشته بود. منتظر بودم نفسم جا بیاید بعد دنبال کوپه‌ام بگردم. قطار سومین سوت را هم زد که باید چند لحظه بعد حرکت می‌کرد. یک‌دفعه دسته‌ای سرباز که نفهمیدم از کجا پیدا شده‌اند، روی سکو دوان‌دوان به طرف قطار آمدند. گروهبانی که از همه جلوتر بود با لحنی دستوری به نگهبان ایستگاه گفت:
- باز کن.
نگهبان با خونسردی جواب داد:
- دیر رسیدید. قطار داره می‌ره.
گروهبان داد زد:
- مگه می‌خوام برم مسافرت مردک؟ بهت می‌گم باز کن. قطار باید منتظر بمونه.
- واسه چی؟
گروهبان کاغذی را که لابد حکم قانونی بود مقابل نگهبان تکان داد.
- دستور داریم دنبال یکی بگردیم.
بند دلم پاره شد و ضربان قلبم طوری بالا رفت که صورتم داغ شد. اصلاً نمی‌فهمیدم چطور به این سرعت متوجه فرارم شده‌اند. ظاهراً بدشانسی آورده بودم و با قدرت و نفوذی که عموجان داشت، عجیب نبود که به این سرعت سراغم آمده باشند. نگهبان دری را که از همه نزدیک‌تر بود باز کرد. گروهبان رو به یکی از سربازانش گفت:
- همین‌جا کنار در بمون.
از پنجره‌ای که کنارم بود دیدم که سربازها بالا آمدند و صدای گروهبان به گوش رسید.
- شماها از اون‌ور برید، ما هم این‌طرف. تمام کوپه‌ها رو بگردید. هیچ‌جا از زیر چشمتون جا نمونه. از دستمون دربره، فرمانده همه‌مون رو بیچاره می‌کنه.
صدای قدم‌های محکم سربازها روی راهروی آهنی قطار بلند شد. هراسان به طرف دست‌شویی دویدم و دستگیره را فشار دادم. شاید می‌توانستم خودم را آنجا مخفی کنم. دستگیره حرکت نکرد و تازه یادم افتاد که در ایستگاه‌ها درِ دست‌شویی را می‌بندند. صدای سربازها نزدیک شده بود. هیچ راه فراری به ذهنم نمی‌رسید. فقط یکی از درهای قطار باز بود و کنارش یک سرباز نگهبانی می‌داد. نمی‌توانستم پیاده شوم و فرار کنم. تا چند لحظه بعد گیر می‌افتادم و مرا با خفت و خواری به خانه برمی‌گرداندند.
به ذهنم فشار آوردم بلکه راهی پیدا کنم. پاهای بی‌رمقم را به زور حرکت دادم و راه افتادم که حالتم عادی به نظر برسد. چند قدم جلو رفتم و وارد راهروی واگن بعدی شدم. از سروصداها معلوم بود که سربازها دارند تمام کوپه‌های واگن قبلی را با دقت می‌گردند. صدایی آمرانه گفت:
- تو! بلند شو ببینم... بیا جلو، سجل و بلیتت رو نشون بده.
صدایی هیجان‌زده از کمی عقب‌تر گفت:
- قربان، اینجا یکی هست سجل نداره. بهش می‌خوره خودش باشه.
صدای قدم‌های تندی به گوش رسید بعد گروهبان داد زد:
- احمق گفتم جوون، این اقلاً هفتاد سالشه.
تنفسم تند شد. کسی که دنبالش می‌گشتند جوان بود! دیگر شک نداشتم که دنبال من هستند. کوپه‌ی کنارم خالی بود. آرام در را باز کردم و وارد شدم و در را پشت سرم بستم. به ذهنم رسید که از پنجره فرار کنم اما قسمت بازشوی پنجره باریک بود و بعید می‌دانستم بتوانم از آنجا بیرون بپرم. صدای قدم‌ها نزدیک می‌شد و هیاهو و صحبت سربازها و مردم را می‌شنیدم. گیج و منگ شده بودم و انگار مغزم از کار افتاده بود. سربازها در کوپه‌ی بغلی بودند. معطل نکردم. روی صندلی قطار رفتم، پایم را روی پشتی آن گذاشتم و دست دراز کردم، خودم را بالا کشیدم و چنگ زدم به قسمتی که درست بالای درِ کوپه بود، جادارترین قسمت بارِ کوپه بود و یک چمدان بزرگ در آن جا می‌شد اما در نداشت. اگر کسی وارد می‌شد و اطراف را نگاه می‌کرد، حتماً مرا می‌دید.
به شکم دراز کشیدم و آهسته درِ کیفم را باز کردم. دستم را درونش سراندم و با لمس دستم تپانچه‌ام را پیدا کردم. کوچک‌ترین نوع سلاح کمری موجود بود و مامان سفارش داده بود برایم از اروپا بیاورند. آخر هفته‌ها که در باغ ده ونک به من تیراندازی یاد می‌داد و از لگد و سنگینی اسلحه‌ها می‌نالیدم، ظاهراً اهمیتی نمی‌داد و با قاطعیت می‌گفت باید ادامه بدهم، اما موقعی که تیرانداز قابلی شدم، یک روز این را به من هدیه داد و سفارش کرد مراقبش باشم. خاطرات مامان مثل شمشیر به قلبم فرورفت. شمس هم کم تلاش نکرده بود که من تیراندازی را در حد عالی یاد بگیرم. نیمی از مهارتم را مدیون او بودم. دو نفر که عزیزترین آدم‌های زندگی‌ام بودند و انگار می‌دانستند قرار است روزی در شرایطی قرار بگیرم که تنها هستم، آن‌ها نیستند که حمایتم کنند و باید بتوانم از خودم دفاع کنم.
خاطرات را کنار زدم و نفس عمیقی کشیدم بلکه دست لرزانم آرام بگیرد. تپانچه را رو به پایین نشانه رفتم. جا نبود که دستم را دراز کنم و اسلحه را به خودم چسبانده بودم اما آن‌قدر به مهارتم اطمینان داشتم که می‌دانستم در همین حالت هم می‌توانم به هدف بزنم. قبلاً در هر حالتی تمرین کرده بودم، بارها و بارها. تازه یادم افتاد که تابه‌حال به سوی انسان شلیک نکرده‌ام. اوایل هدف‌هایم بی‌جان بودند، قوطی حلبی یا تابلویی که مامان روی آن دایره‌هایی متحدالمرکز کشیده بود و بطری خالی و این چیزها. بعدها شکار هم کرده بودم، بز کوهی و پرندگانی که گوشتشان قابل خوردن بود. از فکر اینکه شاید مجبور شوم به یک انسان تیراندازی کنم، نفسم بند آمد. سریع فکر کردم. اگر یک سرباز را می‌زدم، صدای تیر بقیه را به داخل کوپه می‌کشاند اما دیده بودم که سربازها اسلحه‌ی گرم نداشتند، باتوم داشتند. فقط گروهبان اسلحه داشت و آن سربازی که جلوی در مانده بود. صدای گروهبان را الان از این اطراف نمی‌شنیدم. احتمالاً سراغ سربازهای آن یکی گروهش رفته بود. فرصت داشتم که سربازها را تهدید و فرار کنم. دستم را پایین‌تر آوردم که اگر مجبور به شلیک شدم، تیر به پای سربازی بخورد که وارد کوپه می‌شود. این‌طوری که الان نشانه رفته بودم، به بالاتنه یا سرش می‌خورد. اصلاً خیال نداشتم آدم بکشم.
درِ کوپه باز شد. نفسم را حبس کردم که صدایش به گوش او نرسد و دعا کردم قلبم که داشت خودش را به درودیوار سینه‌ام می‌کوبید کمی آرام بگیرد. یک پای پوتین‌پوش به داخل کوپه آمد و بعد بخشی از شلوار خاکی‌رنگ ارتشی را دیدم. سرباز وارد شد. حالا درست نیم متر پایین‌تر از من و کمی جلوتر ایستاده بود. گلویم از کمبود اکسیژن به سوزش افتاده بود و ریه‌هایم برای یک تنفس تقلا می‌کردند ولی وحشت داشتم که صدای نفسم او را متوجه کند. به خودم فشار آوردم که همچنان نفس نکشم. سرباز خم شد و روی زمین زانو زد. زیر هردو نیمکت کوپه را نگاه کرد و بلند شد. کمی جابه‌جا شده بود و من هم میسر نشانه‌گیری‌ام را به آهستگی تغییر دادم. باید قبل از اینکه برگردد و مرا ببیند، شلیک می‌کردم. این‌طوری چند لحظه بیشتر برای فرار فرصت داشتم. می‌توانستم قبل از رسیدن دوستانش به طرف انتهای قطار فرار کنم، درِ آخر قطار را که می‌دانستم برای مواقع ضروری قفل نیست باز کنم و پایین بپرم. دستم روی ماشه لغزید. شلیک به پای او هم برایم سخت بود. در بی‌تصمیمی مطلق گرفتار بودم. سرباز قدمی به عقب گذاشت و مقابل چشمان حیرت‌زده‌ام بدون اینکه برگردد و مرا ببیند از کوپه بیرون رفت.
طوری بهتم زده بود که چند لحظه طول کشید تا اقبالی را که سراغم آمده بود درک کنم. نفس عمیقی کشیدم و هوا را تا آخرین حد ممکن درون ریه‌هایم کشیدم. نفس‌های بعدی بدون اراده‌ی من رفتند و آمدند. هنوز همان بالا به حالت نیمه‌درازکش و کاملاً آماده‌باش مانده و هرلحظه منتظر بودم دوباره سربازی به داخل کوپه بیاید.
صدای سربازها دور و دورتر شد و شنیده نشد. کمی بعد صدای بسته شدن تنها درِ باز را شنیدم و بعد قطار تکانی ناگهانی خورد، ایستگاه در مقابل چشمان متحیرم به حرکت درآمد و کمی بعد زمین‌های بایر با سرعتی بیشتر از مقابل چشمانم گذشتند. هنوز باورم نمی‌شد که از این ورطه قسر دررفته‌ام. سربازها مرا پیدا نکرده و رفته بودند. من در قطاری بودم که از تهران حرکت کرده بود و مرا به سوی مقصدم می‌برد.
نیم‌خیز شدم و خودم را روی یکی از نیمکت‌ها انداختم. چشمانم را بستم و باز هم نفس کشیدم. بدنم خشک شده بود و احساس می‌کردم کوه کنده‌ام. طوری از خود‌بی‌خود بودم که اصلاً متوجه نبودم هنوز تپانچه را در دست دارم و وقتی متوجه شدم، خدا را شکر کردم که کسی آن را ندیده است. سریع آن را روی ضامن گذاشتم و درون کیفم چپاندم. انگار قطار جای خالی زیاد داشت و لازم نبود بلند شوم و دنبال شماره‌ی کوپه‌ام بگردم. می‌توانستم تنها در همین کوپه بمانم.
خودم را به پنجره نزدیک‌تر کردم و خیره شدم به بیرون. درخت‌ها انگار به احترام قطار ردیف کنار هم ایستاده بودند. نور کم‌رنگ خورشیدِ ساعت‌های عصر از لابه‌لای شاخه‌ها برایم دست تکان می‌داد. دهکده‌ای در‌ دوردست روی دامنه‌ی تپه‌ی نه‌چندان بلندی مثل نقاشی قاب‌شده‌ای صامت ایستاده بود. از دود‌کش خانه‌ای دود خاکستری‌رنگی رقص‌کنان به سمت بالا می‌رفت و نوید این را می‌داد که آنجا تنوری روشن است و لابد نان‌های خوش‌عطر در حال پخته شدن هستند. حس خاصی دلم را قلقلک می‌داد، ترکیبی از خاطرات خوش، و حسرتی دردآلود. اگر تلخی نهفته درون این یادمان‌ها نبود، می‌توانستم الان مثل یک دختر عادی که دارد به سفر می‌رود، ساعت‌ها بنشینم و از این مناظر لذت ببرم، اگر...
تأسفم را با نفس آه‌مانندی بیرون دادم. همیشه تابستان‌ها چند بار همراه مامان به شمال می‌رفتیم که به املاکمان سر بزنیم و هوایی بخوریم. بیشتر این سفرها با ماشین خودمان بود و همراه با غرغرهای خانم‌جان که از رانندگی کردن مامان آن هم بیرون از شهر نالان بود. او هیچ‌وقت همراه ما نمی‌آمد و همیشه خودش را با قطار به شاهی می‌رساند و از آنجا با یک ماشین دربستی می‌آمد بابل، جایی که هردو پدربزرگم زندگی کرده بودند. من و مامان فقط یک بار با قطار این مسیر را رفته بودیم که ماشین خراب بود و لازم بود مامان زودتر خودش را به املاک برساند چون فصل برداشت بود. باید نظارت می‌کرد و سهم رعیت‌ها را می‌داد، بقیه‌ی محصول را به سروسامان می‌رساند و تبدیل به پول می‌کرد. خوب به خاطر داشتم که آن سفر چقدر برایم هیجان‌انگیز بود و از ذوق سوار شدن به قطار شب قبل نخوابیده بودم. آن روزها ته ذهنم هم نبود که زمانی قرار است تنها این مسیر را بروم، به امیدی که هیچ اطمینانی به آن نداشتم، و نگران و غمگین.
وقتی کمی حالم بهتر شد، تصمیم گرفتم تغییری ولو کوچک در ظاهرم بدهم. ایستگاه‌های دیگری در راه بود و مطمئن بودم عموجان به این راحتی دست از سرم برنمی‌دارد. شاید مشخصات مرا می‌دادند و در بقیه ایستگاه‌ها سراغم می‌آمدند. دستی به موهایم کشیدم که بافته و روی شانه‌ام انداخته بودم. عیب همیشگی موهای صافم همین بود که به محض کوچک‌ترین تقلایی به هم می‌ریخت. موهایم را باز کردم و دورم ریختم، با دست تا جایی که می‌شد مرتبشان کردم. به خاطر اینکه خانم‌جان شک نکند، جز آن کیف کوچک نتوانسته بودم چیزی با خودم بیاورم، پس امکانی برای تغییر لباس نداشتم. فکری به ذهنم رسید. کلاهم را که روی نیمکت قطار کنارم گذاشته بودم، برداشتم و از پنجره به بیرون پرت کردم. حالا شاید کمی ظاهرم با آنچه از خانه بیرون آمده بودم، فرق کرده بود.
دلم از گرسنگی مالش می‌رفت. از اضطراب فرار، ظهر نتوانسته بودم غذا بخورم. با ناهار بازی کرده و چند لقمه به زور فروداده بودم. بی‌فکری کرده بودم که در راه‌آهن از دستفروش‌ها چیزی نخریده بودم. دلم غش می‌رفت برای یکی از آن بامیه‌های دراز و کم‌شیره که وسطش مزه‌ی خمیر بربری می‌داد، یا حتی یکی از آن ساندویچ‌های تخم‌مرغ کثیفی که جلوی راه‌آهن می‌فروختند. چاره‌ای نبود. باید صبر می‌کردم به مقصد برسیم. قطار حدود نیمه‌شب به شاهی می‌رسید و امیدوار بودم آن ساعت هنوز دستفروش پرحوصله‌ای دوروبر ایستگاه مشغول فروختن خوراکی باشد.
سرعت قطار کم شد و زیر آخرین نورهای روز تک‌وتوک خانه‌هایی از پنجره دیده می‌شد. داشتیم به ایستگاه ورامین نزدیک می‌شدیم. قطار وارد ایستگاه شد و قبل از اینکه توقف کند، یک دسته سرباز را دیدم که روی سکو منتظر بودند. بند دلم پاره شد. معلوم نبود این بار هم شانس بیاورم. چرا این همه مدت بیکار نشسته و فکری نکرده بودم؟
بلند شدم و به راهرو رفتم بلکه راه نجاتی پیدا کنم. کمی جلوتر تکیه دادم به دیواره‌ی قطار و از پنجره‌ی راهرو به بیرون چشم دوختم. صدای خانواده‌ی شلوغی که در کوپه‌ی پشت سرم بودند به گوش می‌رسید، کودکانی شاد و پرهیاهو. بوی کوکوسبزی گرسنگی‌ام را تشدید کرد. سرعت قطار خیلی کم شده و چیزی تا توقف کاملش نمانده بود که دستی کنارم دراز شد و صدای زنانه‌ای گفت:
- بفرمایید. ناقابله.
برگشتم و به صورت خندان زن که چادرنماز گلدار به سر داشت لبخند زدم.
- دستتون درد نکنه. شما بفرمایید. راحت باشید.
- بگیر دختر جون، ناراحت می‌شم دستم رو رد کنی. یه روز هم غذای فقیرفقرا رو امتحان کن.
دیگر تعارف نکردم و لقمه‌ی پروپیمانی را که به طرفم دراز کرده بود گرفتم.
- مرسی، بوش که عالیه. من عاشق کوکوسبزی‌ام.
قطار ایستاد و باز اضطراب به جانم افتاد. نگهبان داشت بعضی از درهای قطار را باز می‌کرد و سربازها به طرف درها راه افتاده بودند. در لحظه فکری به ذهنم رسید و بدون معطلی گفتم:
- ببخشید، می‌شه من بیام تو کوپه‌ی شما؟
نگاه زن پرسشگر شد. قیافه‌ی مظلومی گرفتم.
- من تنهام. یه ساعت قبل... خب... دوتا پسر وایستاده بودن جلوی کوپه‌ام، نمی‌رفتن. یه‌کم... ترسیدم.
- بچه‌ها رو برده بودم دست‌شویی، دیدم تنهایی. فکر کردم خونواده‌ت از کوپه رفتن بیرون. واقعاً تنها اومدی؟
نگران شدم که گند زده باشم و فکر بدی بکند. سریع داستان دوم را ساختم.
- مامانم رفته شهرستان خونه‌ی باباش، مریض شده. تلگراف زد که من برم با هم برگردیم.
نرم و ملاطفت‌آمیز گفت:
- چرا زودتر نیومدی پیش ما؟ تو هم مثل دختر خودمون.
به درِ باز کوپه اشاره کرد و من بدون تعارف وارد شدم. سلام کردم و مرد خانواده با دهانی پر جواب داد و با صدایی تغییر یافته گفت:
- بچه‌ها جا باز کنید.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۹۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطی

    0

    استرس تمام وجود آدما رو وقتی میگیره نفس درسینه حبس میشه...هیجان از همین الان تزریق میشه..ممنون

    ۱ سال پیش
  • Baran

    2

    عالیه خوشم اومده

    ۱ سال پیش
  • تینا

    0

    عالی هست رمان من که تا پارت ۲ خواندم از همین ۲ پارت هم خوشم آمد ممنون از نویسنده عزیز

    ۲ سال پیش
  • ابی

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • اکرم Alizadeh

    0

    خوبه قشنگه ادم رو جذب میکنه،ممنون از قلم گیراتون

    ۲ سال پیش
  • فرناز نخعی | نویسنده رمان

    مرسی از همراهیتون عزیزم

    ۲ سال پیش
  • سارا

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • فرناز نخعی | نویسنده رمان

    مرسی عزیزم

    ۲ سال پیش
  • مهناز غلامی

    0

    رمان خوبی است

    ۲ سال پیش
  • فرناز نخعی | نویسنده رمان

    خوشحالم که دوستش دارید عزیزم

    ۲ سال پیش
  • مهناز غلامی

    0

    رمان خوبی است

    ۲ سال پیش
  • فرناز نخعی | نویسنده رمان

    خوشحالم که دوستش دارید

    ۲ سال پیش
  • نازنین

    1

    خیلی رمان قشنگیه برعکس بیشتر رمانا که اولش مسخرست ولی این رمان اولش خوب شروع شد

    ۲ سال پیش
  • فرناز نخعی | نویسنده رمان

    ممنونم از همراهیتون و خوشحالم که رمان رو دوست دارید

    ۲ سال پیش
  • شقایق

    0

    تااینجایه رمان که خوبه

    ۲ سال پیش
  • فرناز نخعی | نویسنده رمان

    از نظر مثبتتون خوشحالم

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️