پارت سوم :

روی نیمکت مقابلش پنج بچه‌ی دو تا ده‌ساله که همگی به شدت مشغول جویدن بودند، جابه‌جا شدند. صدای پوتین‌ها از انتهای راهرو به گوشم رسید. سریع خودم را کنار پنجره رساندم و روی نیمکت نشستم که کمتر در معرض دید باشم و بلافاصله فهمیدم اشتباه کرده‌ام. سرووضعم اصلاً به این خانواده نمی‌خورد و امکان داشت بدتر سربازها را به شک بیندازم. چشمم به دخترک ده‌ساله افتاد که کنارم نشسته بود و انگار از حضور من خجالت می‌کشید. چادر نمازش را روی صورتش کشیده بود. سریع او را بغل کردم و روی پایم نشاندم. سعی کرد ممانعت کند ولی من محکم چسبیدمش. به صدایم رنگی از شیطنت دادم و گفتم:
- از من قایم شدی؟ الان پیدات می‌کنم.
او را قلقلک دادم و به خنده افتاد. در یک آن دوروبرم پر شد از بچه‌هایی که همه از روی نیمکت بلند شده بودند که به این بازی جذاب ملحق شوند. من هم با اشتیاق همه‌شان را تا جایی که می‌شد بغل کردم و قلقلک دادم و اجازه دادم از سروکولم بالا بروند. وقتی سرباز یاالله گفت و درِ کوپه را باز کرد، تقریباً چیزی از من معلوم نبود جز بخشی از صورت خندانم و بچه‌هایی که از خنده ریسه رفته بودند. انگار من هم جزئی از این خانواده بودم. زیرچشمی حواسم به سرباز بود. نگاهش را دور کوپه چرخاند و زن بلافاصله یک لقمه کوکو به دستش داد. سرباز تعارف کرد ولی بالاخره لقمه را گرفت و بیرون رفت. قبل از اینکه از جلوی کوپه دور شود، با دوتا گاز آن را فروداد. نفس راحتی بیرون دادم و دست‌هایم دور بدن دخترک که خجالت را از یاد برده بود و در آغوشم پیچ‌وتاب می‌خورد شل شد.
قطار یک بار دیگر هم در ایستگاه گرمسار بازرسی شد و بالاخره وقتی به شاهی رسیدیم، ساعت حدود یک بعد از نیمه‌شب بود. این بازرسی‌های پی‌درپی مسیر را طولانی‌تر کرده بود. تمام این مدت را با بچه‌ها بازی کرده بودم و مادرشان که از حضور من و سرگرم شدن کودکانش خوشحال به نظر می‌رسید، با میوه و تنقلات از ما پذیرایی کرده بود. به آن‌ها اطمینان دادم که دنبالم می‌آیند و از دایی ساختگی‌ام که حتماً الان جلوی ایستگاه منتظر من است، قصه ساختم.
از قطار که پیاده شدم، خسته اما سیر بودم و نگرانی و حال بدم کمی دور شده بود. خودم هم هنوز با کودکی فاصله‌ی زیادی نداشتم و از آن دخترک خجالتی فقط هفت سال بزرگ‌تر بودم. با احتیاط نگاهی به دوروبرم انداختم مبادا اینجا هم سربازی باشد. درِ کیفم را از قبل باز کرده بودم و آماده بودم که اگر لازم شد، تپانچه‌ام را بیرون بکشم. فقط یک زوج و سه مرد جوان که با هم بودند، از قطار پیاده شدند و اثری از سربازها نبود. خیالم راحت شد و دنبال این جمعیت کوچک به طرف ساختمان قطار رفتم. امیدوار بودم این ساعت شب یک تاکسی پیدا کنم که مرا به آدرس موهومی که اطمینانی به آن نداشتم برساند.
هنوز پا به داخل نگذاشته بودم که زیر نور کم‌رنگ داخل ساختمان دیدم از درِ رو به خیابان سه سرباز وارد شدند و با قدم‌هایی محکم به طرف سکو آمدند. برگشتم و نگاهی به قطار انداختم که هنوز پشت سرم ایستاده بود. صلاح نبود وارد ساختمان شوم. به سمت راست دویدم رفتم تا به انتهای ساختمان رسیدم. کنارش زمینی بود پر از علف و درخت. هوا پر از رطوبت بود. شک نداشتم امروز باران باریده و حالا این زمین گل‌آلود است اما بدون تردید وارد شدم. حدسم درست بود. زمین زیر پایم لیز و چسبناک بود. سعی کردم روی علف‌ها راه بروم. به پنجره‌های ساختمان که رسیدم، سربازها وسط آن رسیده بودند. خم شدم و دولا از زیر پنجره‌ها گذشتم. کنار آخرین پنجره سرک کشیدم و نگاهی به داخل انداختم. دوتا از سربازها داشتند از پله‌های فلزی قطار بالا می‌رفتند و یکی دم در ایستاده بود. کمی خیالم راحت شد و به راهم ادامه دادم.
مقابلم خیابانی تاریک را می‌دیدم. اگر به آنجا می‌رسیدم، امکان داشت تاکسی یا درشکه‌ای برای مسافران نیمه‌شب ایستاده باشد. دویدم که زودتر برسم و درست در انتهای زمین محکم به چیزی برخورد کردم و زمین خوردم. بلند شدم و زانویم را که می‌سوخت و احتمال می‌دادم زخم شده باشد مالیدم. خونی در کار نبود اما بدجوری می‌سوخت و نشان می‌داد پوستش رفته است. ته زمین یک پرچین چوبی بود که در تاریکی آن را ندیده بودم. پرچین بلند بود و نمی‌توانستم از آن بالا بروم. از اینجا نمی‌شد به خیابان برسم. باید منتظر می‌ماندم که سربازها کارشان را تمام کنند و بروند بعد برگردم و از داخل ساختمان ایستگاه رد شوم.
همان‌جا چمباتمه زدم و منتظر ماندم. از لای پرچین نگاهی به خیابان انداختم. هیچ ترددی به چشم نمی‌خورد. چراغ خانه‌های تک‌وتوک که با هم فاصله داشتند خاموش بود و در خیابان جنبنده‌ای دیده نمی‌شد، نه ماشینی بود نه انسانی. انگار اینجا حومه‌ی شهر بود و کسی هم قرار نبود بیاید و مسافران را سوار کند. اثری از کسانی که با من از قطار پیاده شده بودند دیده نمی‌شد.
ترس برم داشت. اگر وسیله‌ی مطمئنی نبود که مرا به شهر برساند باید چه می‌کردم؟ تصمیم گرفتم بعد از رفتن سربازها سراغ مسئول ایستگاه بروم و از او کمک بخواهم. شاید راهی نشان می‌داد که به شهر برسم. شاید می‌توانست با تلفن برایم تاکسی یا درشکه خبر کند. اگر هیچ امکانی وجود نداشت، باید تا صبح در ایستگاه می‌ماندم. این امن‌ترین راه بود.
بازرسی سربازها تمام شد و داخل ساختمان رفتند. تصمیم گرفتم صبر کنم تا قطار حرکت کند. این کار دو فایده داشت. یکی اینکه مطمئن می‌شدم سربازها دور شده‌اند و دوم اینکه نمی‌خواستم خانواده‌ی مهربانی که پناهم داده بودند، احیاناً مرا ببینند و شک کنند که چرا هنوز نرفته‌ام به دایی خیالی‌ام ملحق شوم. نفسم را با صدا بیرون دادم. کاش واقعاً یک دایی مهربان اینجا داشتم و قرار بود دنبالم بیاید.
قطار حرکت کرد و چند دقیقه بعد که مطمئن شدم سربازها رفته‌اند، به طرف سکو راه افتادم. به درِ ساختمان رسیدم و دستگیره را فشار دادم. باز نشد! وقتی مطمئن شدم قفل است، به در کوبیدم و صدا زدم:
- آقا! آقا در رو باز کنید.
جوابی نیامد و وقتی چند بار صدا زدم، مطمئن شدم کسی اینجا نیست. فکر می‌کردم ایستگاه قطار باید مسئولی داشته باشد که همیشه اینجاست اما انگار در شهرهای کوچک این‌طور نبود. قطار رفته بود و لابد تا فردا قرار نبود قطاری بیاید، مسئول ایستگاه هم کارش تمام شده و به خانه‌اش رفته بود.
به طرف ضلع دیگر ساختمان راه افتادم به این امید که راهی برای رسیدن به خیابان باشد اما با سیم خاردار بی‌انتهایی روبه‌رو شدم که در تاریکی معلوم نبود تا کجا امتداد دارد. من روی این سکو زندانی شده بودم. مقابلم ریل‌های فلزی در تاریکی برق می‌زد و پشت آن‌ها جنگل سیاه و انبوهی بود، همین و بس.
گوشه‌ای نشستم و فکر کردم. صلاح نبود اینجا بمانم و احیاناً اول صبح کسی مرا ببیند و متوجه شوند شب اینجا بوده‌ام. از طرف دیگر شاید آدم نابابی از این اطراف رد می‌شد. من روی سکو مثل یک هدف واضح و بی‌پناه بودم. حالا که در این شرایط گیر کرده بودم، امن‌ترین راه این بود که داخل جنگل بروم و در گوشه‌ای تا صبح منتظر بمانم، بعد در ساعت روشنایی و شلوغی به ایستگاه برگردم و وسیله‌ای برای رسیدن به شهر پیدا کنم.
دیگر تردید نکردم. تپانچه را از کیفم درآوردم و درون جیب دامنم گذاشتم که لای پیلی‌های آن مخفی بود. از روی ریل‌ها رد شدم و به داخل جنگل پا گذاشتم. کمی جلو رفتم و برگشتم و پشت سرم را نگاه کردم. هنوز نور ملایمی از چراغ‌های روشن ایستگاه دیده می‌شد و مثل یک نقطه‌ی امید بود. خسته بودم و خوابم می‌آمد اما صلاح نبود بخوابم. باید خودم را به گوشه‌ی امنی زیر صخره‌ای یا در پناه درخت بزرگی می‌رساندم و تا صبح بیدار می‌ماندم. باید چشم و گوشم را باز نگه می‌داشتم که انسان یا حیوانی غافلگیرم نکند.
کمی جلوتر متوجه نوری شدم و ایستادم. با دقت نگاه کردم و متوجه شدم دارم رو به ایستگاه می‌روم. انگار مسیر را به جای اینکه مستقیم بروم، دور زده و سر جای اولم برگشته بودم. چرخیدم و باز پشت به ایستگاه رفتم. آن‌قدر رفتم که دیگر نوری از ایستگاه دیده نمی‌شد. محیط جنگل تاریک و خوفناک بود و جلوی پایم را نمی‌دیدم. هر قدم را آهسته و با احتیاط برمی‌داشتم مبادا به سنگ یا درختی بخورم. دیگر خیال نداشتم خودم را زخمی کنم. ترسی از جنگل نداشتم. بیشتر شالیزارها و مزارعی که داشتیم و از کودکی مدام به آنجا رفته بودم، چسبیده به جنگل بود و من و مامان بارها شب برای قدم زدن به جنگل رفته بودیم. وقتی بچه بودم می‌ترسیدم اما کنار مامان احساس امنیت می‌کردم. بعدها ترسم ریخت. زیرلب گفتم:
- مامان، منو واسه این روزها آماده می‌کردی؟ یعنی خبر داشتی قراره تو یه روز نباشی و من تنها بیام همچین جاهایی؟ از بچگی منو آوردی که الان نترسم؟ چرا هیچ‌وقت بهم نگفتی قراره کارم به اینجا برسه؟ هر روز اون همه با هم حرف می‌زدیم ولی چقدر کم می‌شناختمت.
صدای آب به گوشم رسید و قدم‌هایم را محتاط‌تر برداشتم. کمی جلوتر تکه‌ای از آسمان آشکار شد که ماه کامل در آن می‌درخشید. صدای آب نزدیک‌تر شده بود. آنجا بستر یک رود یا نهر بزرگ بود و پیوستگی سقف جنگل در یک خط طولانی شکسته شده بود. مهتاب از آنجا به زمین می‌تابید و روی موج‌های نقره‌ای آب بالا و پایین می‌رفت. حالا زیر پایم را خوب می‌دیدم. کنار نهر نشستم و دست‌هایم را شستم، به صورتم آب زدم و چند مشت نوشیدم. حالم بهتر شد و احساس بیداری و سرزندگی کردم.
به طرف درخت بزرگی راه افتادم که کمی آن‌طرف‌تر بود. می‌خواستم پشت به درخت روی علف‌ها بنشینم و در نور مهتاب مراقب اطراف باشم. هنوز به درخت نرسیده بودم که دستی دور صورتم حلقه شد و دهانم را چسبید. لوله‌ی سرد اسلحه‌ای روی گیجگاهم فشرده شد و صدایی کنار گوشم زمزمه کرد:
- تکون بخوری مغزت رو ریختم زمین.
چشم‌هایم گرد شد و به نفس‌نفس زدن افتادم. از گوشه‌ی چشم دست مردانه‌ای را دیدم که تپانچه را در دست داشت و آن را محکم به صورتم فشار می‌داد. مرد با دست دیگرش چنگ زد به پشت بلوزم و مرا کشید و کمی جلو برد، بعد رهایم کرد و آمرانه گفت:
- راه بیفت.
حالا لوله‌ی اسلحه روی گردنم بود. از سردی‌اش ستون فقراتم لرزید و تا ته کمرم پایین رفت. با احتیاط سرم را کمی به عقب چرخاندم و نگاهی به مرد انداختم. زیر نور مهتاب که اینجا کم‌رنگ‌تر شده بود، لباس نظامی را بر تنش دیدم و بند دلم پاره شد. بالاخره گیر افتاده بودم.
خیره شده بودم به مرد و چشم از او برنمی‌داشتم. طوری بهتم زده بود که انگار مغزم قفل کرده بود و نمی‌دانستم باید چه کنم. صدای نهر در گوشم بود و نور مهتاب روی نیمه‌ی چپ صورت مرد سایه انداخته بود، انگار چهره‌اش به دو نیمه‌ی روشن و تاریک تقسیم شده بود. وقتی دید بی‌حرکت زل زده‌ام به او، با اخم هشدار داد:
- برنگرد، حرکت اضافه هم نکن. مستقیم برو جلو.
چند قدم جلو رفتم. مقابلمان پرهیب محو صخره‌ی نه‌چندان بلندی را دیدم که جای پا زیاد داشت و شیبش هم برای بالا رفتن مناسب بود. نمی‌دانستم چرا مرا به سمت صخره‌ها می‌برد. مطمئن بودم موقع آمدن از روی هیچ صخره‌ای رد نشده بودم. قدم‌هایم کمی شل شد و مرد لوله‌ی اسلحه را بیشتر به گردنم فشار داد.
- راه برو.
قدمی دیگر برداشتم و سعی کردم مطیع به نظر برسم اما خیال نداشتم بعد از این همه مصیبت وقتی به دوقدمی مقصد رسیده بودم، دستگیر شوم و به خانه برگردم و شش روز بعد سر سفره‌ی عقد بهادر بنشینم. مرگ را به این ترجیح می‌دادم. به خودم دلگرمی دادم. «اینا قرار نیست به من شلیک کنن. حتماً عمو پیگیر بوده که این‌قدر نیرو ریختن و دنبالم می‌گردن. اون منو صحیح و سالم می‌خواد. پس اینا دستور تیراندازی ندارن. قرار نیست این‌طوری مثل یه کفتر دست‌وپابسته گیر بیفتم.»
دستم داخل جیبم روی اسلحه‌ام بود. حالا حاضر بودم به خاطر آزادی‌ام آدم بکشم هرچند نیازی هم نبود. کافی بود پایش از کار بیفتد که من فرار کنم. اشتباهم این بود که به جاهای روشن جنگل آمده بودم. اگر خودم را به تاریکی می‌رساندم، امکان نداشت پیدایم کنند. حالا هم دیر نشده بود. اگر از شر این یکی خلاص می‌شدم، تا بقیه از صدای تیر برسند، در تاریکی جنگل پنهان می‌شدم.
روی اولین صخره قدم گذاشتم و بلافاصله نشستم. او پشت سرم بود و قدش از من بلندتر. با حرکت ناگهانی‌ام یک آن اسلحه‌اش از پشت گردنم دور شد. در همان حال تپانچه را از جیبم بیرون کشیدم، نیم‌چرخی زدم و اسلحه را به سمت جایی گرفتم که انتظار داشتم پاهایش باشد. فرزتر از آنی بود که انتظار داشتم. بلافاصله جایش را عوض کرده بود، آن‌قدر سریع که نفهمیده بودم. انگار با یک خیز به سمت راستم پریده بود. قبل از اینکه فرصت واکنشی داشته باشم، دست چپش دور مچ راستم حلقه شد و تپانچه‌ی خودش را به سمت سرم نشانه رفت. دست از تقلا برنداشتم. حاضر بودم بمیرم و به خانه برنگردم. تپانچه‌ام را رها نکردم و همان‌طور داشتم با او کلنجار می‌رفتم که نوک اسلحه را به سوی پاهایش ببرم. غرید:
- بندازش لعنتی!
انگشتم روی ماشه بود اما او با فشار دستم را رو به پایین هل می‌داد و نمی‌توانستم لوله‌ی اسلحه را به سویش برگردانم. سعی داشت تپانچه را از دستم بیرون بکشد اما رهایش نکردم. سرم را کمی پایین کشیدم و دستش را گاز گرفتم. گوشت نرم میان انگشتان شست و سبابه‌اش میان دندان‌هایم بود و با تمام قوا فشار می‌دادم. به پایم لگد زد اما نه‌چندان محکم. فشار دندان‌هایم را بیشتر کردم و مایع گرمی در دهانم ریخت. صدای آخش بلند شد و غرید:
- مجبورم نکن بکشمت. اسلحه رو بنداز.
حالا دیگر شک نداشتم که به این سربازها دستور داده‌اند مرا زنده دستگیر کنند وگرنه به جای تحمل این همه درد به من شلیک کرده بود. او حتی جرئت نکرده بود به من محکم لگد بزند. معلوم بود حسابی سفارش شده‌ام. چنگ زدم به مچ دستش و با ناخن‌های کمی بلندم روی آن خراش انداختم. گوشت دستش همچنان میان دندان‌هایم بود و آن را فشار می‌دادم. حالا بوی خون را به خوبی در دهانم حس می‌کردم و حالم داشت به هم می‌خورد ولی حس رهایی از این احساس تهوع قوی‌تر بود و امکان نداشت مانع کارم شود. یک‌دفعه اسلحه‌ی خودش را کمی عقب‌تر پشت سرش انداخت و با دست راستش که آزاد شده بود، چنگ زد به موهای پریشانم. سرم را با شتابی ناگهانی و دردآلود به عقب کشید و هم‌زمان مچم را آن‌قدر محکم فشار داد که تا مغز استخوانم تیر کشید و انگشتانم بی‌حس شد. اسلحه از دستم رها شد و با صدا روی سنگ شیبدار فرود آمد و کمی به پایین سُر خورد. پایش را روی آن گذاشت و دستور داد:
- بلند شو.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۴۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطی

    1

    نویسنده جون چرا هیجان و یهویی تزریق میکنی میمیریما..صبر کن من هنوز آمادگی ندارم

    ۱ سال پیش
  • Zarnaz

    1

    عالی مرسی فرناز جون💋💋

    ۲ سال پیش
  • فرناز نخعی | نویسنده رمان

    ممنونم زرناز عزیز

    ۲ سال پیش
  • Sara

    1

    عالی

    ۳ سال پیش
  • فرناز نخعی | نویسنده رمان

    عالی نگاه زیبای شماست

    ۳ سال پیش
  • زهره

    1

    عالی -دستتون درد نکنه نویسنده محترم

    ۳ سال پیش
  • فرناز نخعی | نویسنده رمان

    نوش نگاهتون عزیزم

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️