قرار ما پشت شالیزار به قلم فرناز نخعی
پارت چهارده :
محض اطمینان تپانچهام را از کیفم درآوردم و ضامنش را باز کردم و آن را توی جیب دامنم گذاشتم. نفس عمیقی کشیدم و روی اولین پله پا گذاشتم. خورشید پشت لکهابری پنهان شد و باد سردی شروع به وزیدن کرد. وحشتم بیشتر شد. انگار طبیعت هم داشت به من هشدار میداد زودتر از آنجا دور شوم. نگاهی به ساق پای لرزانم انداختم و به خودم گفتم اگر بمیرم هم باید وارد این خانه شوم. دیگر به ترسم اعتنا نکردم و پلهها را

لطفا صبر کنید...

فاطی
1عجیب سرنوشت بعضی چیزها بهم گره خورده...نمیدانم به کدامین سو بنگرم دوست درم به دور از اتفاقات فقط پیاد رویی کنم و در خاطراتم غرق شوم