پارت چهارده :

محض اطمینان تپانچه‌ام را از کیفم درآوردم و ضامنش را باز کردم و آن را توی جیب دامنم گذاشتم. نفس عمیقی کشیدم و روی اولین پله پا گذاشتم. خورشید پشت لکه‌ابری پنهان شد و باد سردی شروع به وزیدن کرد. وحشتم بیشتر شد. انگار طبیعت هم داشت به من هشدار می‌داد زودتر از آنجا دور شوم. نگاهی به ساق پای لرزانم انداختم و به خودم گفتم اگر بمیرم هم باید وارد این خانه شوم. دیگر به ترسم اعتنا نکردم و پله‌ها را

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۴۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطی

    1

    عجیب سرنوشت بعضی چیزها بهم گره خورده...نمیدانم به کدامین سو بنگرم دوست درم به دور از اتفاقات فقط پیاد رویی کنم و در خاطراتم غرق شوم

    ۱ سال پیش
  • اسرا

    3

    هیجانی هیجانی وهیجانی

    ۳ سال پیش
  • فرناز نخعی | نویسنده رمان

    دوز هیجان این رمان تا آخر ادامه داره :)

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️