قرار ما پشت شالیزار به قلم فرناز نخعی
پارت بیست :
نفسش را پوف کرد، دوباره ماشین را به حرکت درآورد و گفت:
- نمیدونستم.
- میدونستی.
به خیابان اصلی پیچید و کمی سرعتش را بیشتر کرد.
- تو از کِی اینقدر به من بیاعتماد شدی که حرف بقیه برات حجته ولی هرچی میگم باور نمیکنی؟
بیاختیار آه کشیدم.
- چون خونوادهت رو خوب میشناسم. آدمهایی نیستن که بهت نگفته پاشن برن خواستگاری.
با کف هردو دستش روی فرمان کوبید و داد
مطالعهی این پارت حدودا ۱۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۳۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
ابی
1عالی
۲ سال پیشاسرا
1حالاچیزی درست نمیشه عالیه فرنازخانم ممنون
۳ سال پیش
فرناز نخعی | نویسنده رمان
ممنونم اسرا جون. هنوز خیلی ماجرا داریم... و قراره مدام با این رمان بالا و پایین برید. :)
۳ سال پیشمریم گلی
1خدایا این مادرهایی که با کوچک ترین چیزی برای خودشون داستان میبافن و زندگی بچه ها شونو به باد میدن به راه راست هدایت کن ممنون فرناز جان
۳ سال پیش
فرناز نخعی | نویسنده رمان
دقیقا مریم جون. متاسفانه بعضی از والدین بچه هاشونو اصلا نمیشناسن.
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

فاطی
1عجب شیر تو شیری شد..حالا پیدا کن پرتقال فروش و