پارت یازده :

فصل سوم
چشم باز کردم و بلافاصله ماجراهای دیشب یادم افتاد. نور ملایمی اتاقک ته غار را پر کرده بود و نشان می‌داد صبح شده است. چشم چرخاندم و به جایی نگاه کردم که آن مرد قبلاً نشسته بود. علف‌ها کنار دیوار غار بود ولی از او خبری نبود. لابد رفته بود از دهانه‌ی غار سروگوشی آب بدهد، کاری که دیشب هر چند دقیقه انجام داده بود.
به خودم لعنت فرستادم که بالاخره خوابم برده بود. یکی‌دو ساعت هزار

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۱۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطی

    0

    رمان خیلی خوبیه و از خوندنش لذت میبرم..خیلی ممنون که رایگان کردین

    ۱ سال پیش
  • ابی

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️