قرار ما پشت شالیزار به قلم فرناز نخعی
پارت یازده :
فصل سوم
چشم باز کردم و بلافاصله ماجراهای دیشب یادم افتاد. نور ملایمی اتاقک ته غار را پر کرده بود و نشان میداد صبح شده است. چشم چرخاندم و به جایی نگاه کردم که آن مرد قبلاً نشسته بود. علفها کنار دیوار غار بود ولی از او خبری نبود. لابد رفته بود از دهانهی غار سروگوشی آب بدهد، کاری که دیشب هر چند دقیقه انجام داده بود.
به خودم لعنت فرستادم که بالاخره خوابم برده بود. یکیدو ساعت هزار
لطفا صبر کنید...

فاطی
0رمان خیلی خوبیه و از خوندنش لذت میبرم..خیلی ممنون که رایگان کردین