لیست کلیه پارتهای رمان فرار از سنت - VIP : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 97
-
رمان فرار از سنت - VIP - پارت 1
مقدمه: اسیر شدهام من به چشمان سیاهت به برق آن نگاه آشنای پر تمنایت قلبم میان سینه میکوبد وقتی میبینم آن رخسار زیبایت سکوتی سهمگین در فضای عمارت حاکم بود، صدای عوعوی سگها و زوزهی شغالها به گوش میرسید. نور مهتاب از پنجرهی اتاق به داخل سرک کشیده و انگشتهای ظریفش را نوازشگونه روی صورت غرق در...
بروزرسانی در : ۱۸۷۰ روز پیش
-
رمان فرار از سنت - VIP - پارت 2
*** ساعتی از ظهر گذشته بود که نینای قدمزنان و خسته از باغ به خانه برگشت. وارد حیاط شد، نارگل و پونه مشغول بازی و دویدن بودند. شاهصنم کنار چاه ایستاده بود و دلو را بالا میکشید، بی آنکه سلام کند یا حرفی بزند اخمآلود سمت مطبخ رفت. رو به مادرش که مشغول جوشاندن شیر روی اجاق بود سلام کرد، کوکب نی...
بروزرسانی در : ۱۸۷۰ روز پیش
-
رمان فرار از سنت - VIP - پارت 3
دختر کرمعلی خان را چند مرتبهای در مهمانیهای خانها و خانزادهها دیده بود. دختری قد بلند و فربه بود، به خاطر هیکل درشتی که داشت چند سالی از سن و سالش بیشتر نشان میداد. سبزه رو و با گیسهای بلند مشکی و لبهایی درشت و بینی گوشتی. اخلاق تند و نگاه متکبری داشت و یکی دو بار دیده بود که چطور ندیمهه...
بروزرسانی در : ۱۸۶۹ روز پیش
-
رمان فرار از سنت - VIP - پارت 4
نور آفتاب پلکهای غرق در خواب نینای را از هم باز کرد و با تابش مستقیم خورشید به چشمهایش، صورتش را جمع کرد و دستش را بالا گرفت. غلتی زد و کش و قوسی به تنش داد. نگاهش به جای خالی کوکب افتاد و از جا بلند شد. پنجه میان موهایش فرو برد و همانطور که انگشتهایش رقصکنان از لا به لای خرمن موها پایین می...
بروزرسانی در : ۱۸۶۷ روز پیش
-
رمان فرار از سنت - VIP - پارت 5
- چند سالته؟ - شونزده سال خانوم. کیاتاج سری تکان داد و سمت خانه رفت. شاهصنم و کوکب به دنبالش قدم برداشتند و مدام تعارف میکردند و قربانصدقه میرفتند. کیاتاج داخل ایوان ایستاد و با ابروهایی در هم گفت: - همینجا خوبه، صندلی رو بیارید اینجا! کوکب چشم گفت و فورا سمت اتاق رفت؛ صندلی چوبی را که برد...
بروزرسانی در : ۱۸۶۴ روز پیش
-
رمان فرار از سنت - VIP - پارت 6
امین از جا برخاست؛ طبق عادت همیشگی، گوشهی سبیلش را میان دو انگشت شست و سبابه پیچاند و با اخم لب زد: - فرار کرده؟! - بله ارباب، با خیاط رفتم اندازهی لباسش رو بگیریم که براش لباس بدوزه، اما مادرش گریه سر داد که نینای فرار کرده! امین پوزخند کجی زد و نگاهش را از گلی برداشت. رو به حیاط صدایش را با...
بروزرسانی در : ۱۸۶۲ روز پیش
-
رمان فرار از سنت - VIP - پارت 7
امین سیراب از لذت عشق دخترک، تن خستهاش را روی تخت رها کرده و گرماگرم خواب بود. صدای گریهای خفه و فرو خورده پلکهایش را از هم باز کرد. نینای جنینوار در خودش جمع شده بود و آهسته گریه میکرد. با اخم ملایمی دست جلو برد و موهای پریشان دخترک را کنار زد. - نینای... چی شده؟ حالت بده؟ نینای گونههایش ...
بروزرسانی در : ۱۸۶۰ روز پیش
-
رمان فرار از سنت - VIP - پارت 8
گلی کت دامن را روی تخت گذاشت، موهای دخترک را پشت سرش جمع کرد و با گلسری زیبا و مرواریدی بست. جعبهی لوازم آرایشی را از لب طاقچه برداشت و چشمهایش را سُرمه کشید و رنگ خاکستری چشمها بیش از پیش خودنمایی کردند. بعد از سرخاب سفیداب صورت، کت دامن را تنش کرد و با لبخندی از سر رضایت گفت: - این شد یه لبا...
بروزرسانی در : ۱۸۵۷ روز پیش
-
رمان فرار از سنت - VIP - پارت 9
امین فکش را منقبض کرد و رنگش از فرط عصبانیت سرخ شده بود که ندیمهای صدایش را بالا برد: - ارباب... آقای دکتر و خانومشون تشریف آوردن. نفسش را بیرون داد و سر جنباند: - راهنماییشون کن داخل. دستی به یقهی پیراهن سفیدش کشید و در حالی که سعی داشت آرامشش را حفظ کند سمت مهمانخانه رفت. طولی نکشید که کاوه...
بروزرسانی در : ۱۸۵۵ روز پیش
-
رمان فرار از سنت - VIP - پارت 10
درب خانه باز شد و حالا کمیل بود که از دیدن نینای شوکه شده و متعجب و پرسشگر به او زُل زده بود. نگاهش از کفشهای پاشنه بلند، جورابهای ضخیم و مشکیاش بالا رفت و کتدامن زرشکی با نوارهای مشکی که دو طرف یقهی انگلیسیاش دوخته شده بود را از نظر گذراند. لبهای سرخ دخترک و چشمهای سُرمه کشیدهاش تضاد ...
بروزرسانی در : ۱۸۵۳ روز پیش
-
رمان فرار از سنت - VIP - پارت 11
از درب خانهی کمیل که بیرون رفتند؛ نگاه نینای متوجه همان پسر جوان شد که کنار درخت ایستاده و با ارتیاب نگاهشان میکند. ابرو در هم کشید و اخمآلود نگاه تندی به او انداخت. با خداحافظی از کمیل سوار ماشین شد. کمی که دور شدند، نینای سمت امین چرخید و معترضانه گفت: - خب... حالا بگو که چرا فالگوش وایساده ...
بروزرسانی در : ۱۸۵۰ روز پیش
-
رمان فرار از سنت - VIP - پارت 12
نینای صورت امین را میان دستها گرفت و لب زد: - آروم باش امین... خواب میدیدی! امین نفسی از سر آسودگی بیرون داد و پلک فشرد. دهانش چون کویری خشکیده بود و آب دهانش را به زحمت قورت داد. نینای دست دراز کرد و از روی پاتختی پارچ و لیوان را برداشت. کمی آب برای امین ریخت و او که حالا روی تخت نشسته بود، ی...
بروزرسانی در : ۱۸۴۸ روز پیش
-
رمان فرار از سنت - VIP - پارت 13
بوی طبیعت، بوی گل، بوی سبزه و تازگی و طراوت به مشام میرسید. آسمان صاف و آبی بود و صدای آواز خوش پرندگان به گوش میرسید. امین و نینای سفرشان تمام شده بود و به روستا برگشته بودند. شهر با وجود تمام امکاناتش باز هم برای نینای خسته کننده بود و دلتنگ طبیعت زیبای روستایشان بود. روی صندلی چوبی ایوان ن...
بروزرسانی در : ۱۸۴۶ روز پیش
-
رمان فرار از سنت - VIP - پارت 14
نینای با قهر رو گرداند و محوطه را با قدمهای تند طی کرد. از پلههای چوبی بالا رفت و بی آنکه توجهی به اطرافش کند وارد اتاق شد. دقیقهای نگذشت که امین در را به شدت باز کرد و قدم به اتاق گذاشت. آنقدر محکم در را به هم کوبید که صدای کوبش در، لرز به تن دخترک انداخت. با چشمهایی گرد شده از ترس و تعجب ن...
بروزرسانی در : ۱۸۴۳ روز پیش
-
رمان فرار از سنت - VIP - پارت 15
شب از نیمه گذشته و عمارت غرق در سکوت و تاریکی بود. آسمان سیاه شب، ستاره باران بود و مهتاب از شیشهی اتاق به داخل سرک کشیده و نور ملایمش موهای خوش جعد و شکن و صورت زیبای دخترک را نوازش میداد. نینای بی آنکه لحظهای پلک روی هم گذاشته باشد بیدار مانده و خواب از چشمهایش پر کشیده بود. نگاهش به امین...
بروزرسانی در : ۱۸۴۱ روز پیش
-
رمان فرار از سنت - VIP - پارت 16
نینای با چهرهای در هم، زانو بغل گرفته و به حرفهای امین گوش سپرده بود. حرفهایش که تمام شد، آهسته پرسید: - رفته بودی تهران دیدن برادرت؟ امین پوزخندی روی لب نشاند و جواب داد : - چی میگی نینای؟! میگم ایمان ترکمون کرد، ازش بیخبریم! من رفته بودم دنبالش بگردم چون به مادرم قول دادم برگردونمش. یه بار ...
بروزرسانی در : ۱۸۳۹ روز پیش
-
رمان فرار از سنت - VIP - پارت 17
یک هفته از رفتن امین میگذشت و خبری از او نبود! نینای هر روز را به انتظار برگشتن امین مینشست و هر بار ناامیدتر از قبل میشد. شبها را تا دیروقت در اتاقش بیدار میماند و کمتر در طول روز با کسی همصحبت میشد. آفتاب ظهر در دل آسمان میتابید و بوی مرغ ترش و کته در فضای عمارت پیچیده بود. ندیمهها مش...
بروزرسانی در : ۱۸۳۶ روز پیش
-
رمان فرار از سنت - VIP - پارت 18
پشت به درب اتاق، جنینوار در خودش جمع شد و اشک روی گونههایش غلتید. درب اتاق باز شد و امین وارد شد. در صدایش خوشحالی موج میزد و گفت: - نینای... نینای نمیدونی چقدر خوشحالم. یه نفر رو فرستاده بودم تهران، با آدرس خونهی ایمان برگشته! تکه کاغذی را مقابل صورت نینای گرفت و لب زد: - ببین نینای... این...
بروزرسانی در : ۱۸۳۴ روز پیش
-
رمان فرار از سنت - VIP - پارت 19
نینای با یادآوری امید و ظلمی که در حقش شده بود، پنجههایش مشت شد و دندان روی دندان سایید. خودش را از سهند جدا کرد و صدایش از خشم میلرزید: - امید بچهمو کُشت، بچهی امین رو کُشت! سهند با بیخبری ابرو در هم کشید و لب زد: - چی میگی نینای؟ کدوم بچه؟! نینای به تندی از کنار سهند رد شد و از اتاق بیرون...
بروزرسانی در : ۱۸۳۲ روز پیش
-
رمان فرار از سنت - VIP - پارت 20
بازویش میان پنجهی قدرتمند سهند فشرده شد و او با تحکم گفت: - من بیخیال خون پدرم نشدم و نمیشم. وکیل میگیرم و وقتی قاتلش پیدا شد خودم قصاصش میکنم، در قبال تو هم وظیفهمو انجام میدم. دارم بهت میگم برای فرار کمکت میکنم، اما اگر خودت کلهشق بازی درآوردی و خودت رو تو هچل انداختی دیگه اون به من ربط ...
بروزرسانی در : ۱۸۲۹ روز پیش
