پارت شانزده :

نینای با چهره‌ای در هم، زانو بغل گرفته و به حرف‌های امین گوش سپرده بود. حرف‌هایش که تمام شد، آهسته پرسید:
- رفته بودی تهران دیدن برادرت؟
امین پوزخندی روی لب نشاند و جواب داد :
- چی میگی نینای؟! میگم ایمان ترکمون کرد، ازش بی‌خبریم! من رفته بودم دنبالش بگردم چون به مادرم قول دادم برگردونمش. یه بار شنیده بودم که برای زندگی رفته تهران.
نینای معترضانه از جا برخاست و رو به امین گفت

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۹۲۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • فخری

    0

    آفرین به نینای خوب حقشو گذاشتی کف دستش.غنچه باز نشده😄😄 خسته نباشی نگار جان قلمت مانا ❤🌹❤🌹

    ۱۱ ماه پیش
  • میم

    1

    خیلی خوب جواب غنچه رو داد😅امید کثیف دوتا زن داره چشمش دنبال نینایه😡

    ۱ سال پیش
  • من

    1

    امید دیگه رک نیتشو به نینای رسوند :😒امین حقش نیست تو رو داشته باشه زندگیه آروم داشته باشه و ارباب باشه همه دارایی هاشو ازش میگیرم

    ۵ سال پیش
  • JB

    1

    وااای خدا خیلی خوب بود😂😂😂 به غنچه میگه دفعه بعد همچین میزنمت که غنچه ات وا بشه گل *** زهره صدات کنن

    ۵ سال پیش
  • مهی

    2

    افرین به نینای😁 خوب جواب امید و زنش رو داد

    ۵ سال پیش
  • Mari

    3

    چقد کینه ای هس امید خداکنه بلایی سر نینای نیاره بعد از مردن امین

    ۵ سال پیش
  • S...

    2

    از امید میترسم☹

    ۵ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️