پارت هجده :

پشت به درب اتاق، جنین‌وار در خودش جمع شد و اشک روی گونه‌هایش غلتید. درب اتاق باز شد و امین وارد شد. در صدایش خوشحالی موج می‌زد و گفت:
- نینای... نینای نمی‌دونی چقدر خوشحالم. یه نفر رو فرستاده بودم تهران، با آدرس خونه‌ی ایمان برگشته! 
تکه کاغذی را مقابل صورت نینای گرفت و لب زد:
- ببین نینای... این آدرس خونه‌ی ایمان توی تهرانه! بلاخره پیداش می‌کنم. پیداش می‌کنم و اگر شده تمام ثروتم

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۹۲۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    1

    بالاخره کشتش،بیچاره نینای با اون رسم لعنتی،امیدوارم سهند بتونه مراقبش باشه😥😥😥

    ۱ سال پیش
  • هدی

    2

    امین بی خبر از بارداری نینای از دنیا رفت😭

    ۱ سال پیش
  • زهرا

    3

    خدا لعنتت کنه امید😭😭😭این پارتو خوندم یاد تیتراژ فیلم آنام افتادم😭

    ۵ سال پیش
  • S...

    2

    ☹نشسته ام به در نگاه میکنم... دریچه آه می کشد!... ای امید خدا لعنتت کنه... واقعا یه موی نینای از سر امید زیاده😭

    ۵ سال پیش
  • سارا

    2

    وااااااااااااااااااای😭😭😭😱 حالا چی به سر نینای میاد! امین خیلی زود رفت😭

    ۵ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️