لیست کلیه پارتهای رمان فرار از سنت - VIP : پارت های 61 تا 80
تعداد کل پارت های منتشر شده : 97
-
رمان فرار از سنت - VIP - پارت 61
صبحهای خنک پاییزی روستا و آفتاب سردش پر بود از گرما و حرارت زندگی. بوی نان داغ تنوری، جوشیدن شیر تازه روی اجاق، صدای چهچه پرندگان و آواز خروس. شبنم نشسته بر برگهای رنگارنگ، زیر نور خورشید چون الماس میدرخشیدند. نینای کمی حالش بهتر از روز قبل بود و بعد از صبحانه، اشارپ دستبافی را روی شانهها ان...
بروزرسانی در : ۱۷۵۷ روز پیش
-
رمان فرار از سنت - VIP - پارت 62
نگاه پیرزن بین رایمون و نینای در گردش بود. عصای چوبی قدیمیاش را محکمتر میان انگشتان فشرد و لبهایش بر هم لرزید. لبخندی تصنعی بر لبها نشاند و لب زد: - خوبی پسرم؟ ماشالله چقدر تغییر کردی، چقدر پخته و آقا شدی! مبارکا باشه. ازدواج کردی؟ نینای با نیشخندی لب گزید و رایمون شرمگین جواب داد: - شما ...
بروزرسانی در : ۱۷۵۴ روز پیش
-
رمان فرار از سنت - VIP - پارت 63
با برگشتن ننه شیرو به هال، رایمون و نینای سکوت کردند و با لبخند ملایمی به پیرزن نگاه کردند. ننهشیرو ظرفی از میوه را روی کرسی گذاشت و مقابلشان نشست. رایمون نگاهی به نینای انداخت و رو به ننه شیرو پرسید: - شیرو... کجاست؟ نمیاد پیشتون؟ پیرزن سر به زیر انداخت و پنجههایش در هم قلاب شد. دستها بر ...
بروزرسانی در : ۱۷۵۲ روز پیش
-
رمان فرار از سنت - VIP - پارت 64
حالِ بد ننهشیرو مجال حرف زدن به او نداده و پیرزن مریضاحوال و بیحال در بستر افتاده بود. رایمون چون قطره آبی روی سرب گداخته، جلز ولز میکرد و بیقرار بود. مدام در ایوان خانه قدم میزد و خون خونش را میخورد. نینای با طمأنینه نزدیک شد و دلسوزانه لب باز کرد: - زن همسایهشون میگه ننه هیچ حالش خوش ...
بروزرسانی در : ۱۷۵۰ روز پیش
-
رمان فرار از سنت - VIP - پارت 65
نینای نیشخندی زد و گفت: - نه... من جدا میخوابم. محرم نیستیم. بتول زبانش میجنبید تا نسبتشان را بپرسد. لبخند نیمبندی بر لبانش نشست و خواست حرفی بزند که رایمون گفت: - نه... میریم! لحنش تند و قاطع بود. بتول نگاهش بین چهرهی متأثر نینای و اخمهای در هم تنیدهی رایمون گشت. سرفههای صفیه او را ...
بروزرسانی در : ۱۷۴۷ روز پیش
-
رمان فرار از سنت - VIP - پارت 66
نینای کنج خانه ایستاد و با اضطراب انگشتهایش را در هم پیچید. سکوت سهمگینی در خانه حاکم بود و آهنگ نفسهای سلیمه در خواب را هم میشد شنید. با بلند شدن صدای زمخت و خشدار علییار لرز به تن دخترک افتاد. - بتو...ل... کجایی پتیاره...! صدای کشدار و بم علییار، سلیمه را از جا پراند و هولناک به در سا...
بروزرسانی در : ۱۷۴۵ روز پیش
-
رمان فرار از سنت - VIP - پارت 67
حوالی ساعت ده شب بود. از شدت باریدن برف کمتر شده و سرمای هوا اما بیشتر شده بود. رایمون دختربچه را در آغوش محکم گرفته و پتویی روی آن کشیده بود. مچ دستش درد گرفته بود و با این حال نمیتوانست در این هوای سرد و زمین لغزنده کودک را به مادرش بسپارد. با احتیاط روی برفها قدم برمیداشت و بتول با پاکتی پر...
بروزرسانی در : ۱۷۴۳ روز پیش
-
رمان فرار از سنت - VIP - پارت 68
رایمون با درماندگی نگاهش میکرد و دستش لبهی نردبان میلغزید. پای رفتن نداشت و قلبش جایی میان خانه جا مانده بود. صدای تلق تلقی از زیرزمین به گوش رسید و نگاه متعجب هر دو سمت در زیرزمین خیره ماند. نینای، دخترک را در آغوش داشت. آشفته و مضطرب میان درگاه ظاهر شد. رایمون چهرهاش از هم باز شد و پرسان ق...
بروزرسانی در : ۱۷۴۰ روز پیش
-
رمان فرار از سنت - VIP - پارت 69
رایمون مات و مبهوت نگاهش میکرد و نگران لب زد: - خب...؟ چشم به لبهای دخترک دوخته و منتظر ادامهی حرفهایش بود. نینای با تأنی ادامه داد: - م... مست بود! دل رایمون هری فرو ریخت و نگاهش روی صورت دخترک دو دو میزد: - چی؟! مست؟ نفس زد و با دلهره ادامه داد: - آسیبی که بهت نرسوند، هان؟ خوبی؟ ن...
بروزرسانی در : ۱۷۳۸ روز پیش
-
رمان فرار از سنت - VIP - پارت 70
نینای سر روی شانه خماند و گفت: - اینقدر فکر و خیال بد نکن رایمون. انشالله که آدم خوبیه! دست روی شکمش گذاشت و نازی کودکانه چاشنی صدایش کرد و ادامه داد: - خیلی گشنمه... برو بهش بگو یه لقمه نون پنیر بده بخوریم. بعدشم دلم میخواد اونجا بخوابم! با چشم و ابرو به پشت سر رایمون اشاره کرد و رایمون ...
بروزرسانی در : ۱۷۳۶ روز پیش
-
رمان فرار از سنت - VIP - پارت 71
نینای تمام مسیر را اشک ریخت و هر بار حرفی میزد، با تشر تند و تیز مأمورین روبرو میشد و ناچار سکوت میکرد. تا زمانی که رایمون را کنار خودش حس میکرد قلبش کمی آرام بود تا اینکه ماشین متوقف شد. صدای باز شدن در ماشین را شنید و بعد کسی بازویش را به بیرون کشید. از ماشین که پیاده شد، گیج و گنگ سرش را ب...
بروزرسانی در : ۱۷۳۳ روز پیش
-
رمان فرار از سنت - VIP - پارت 72
از شدت فریادها گلویش میسوخت و صدایش خشدار شده بود. به سرفه افتاد و پشت در سُر خورد. زانوهایش را بغل گرفت و بلورهای اشک بر زخمها و رد خونهای خشکیده بر گونهها جاری شد. صدای فریادها و نالهها چون سوهان روحش را میخراشید و قلبش را مچاله میکرد. صدای باز کردن قفل در به گوش رسید و دخترک فورا از ج...
بروزرسانی در : ۱۷۳۱ روز پیش
-
رمان فرار از سنت - VIP - پارت 73
برفهای نیمه آب شده و یخ زده بر سطح خیابان و پیادهرو بودند. جایی برف و جایی یخ... با گذشت چند روز از بارش شدید برف، هنوز در این سرمای استخوانسوز کوچه و خیابان خالی از برف نشده بود. شبها برف و باران میبارید و آفتاب روز زورش نمیرسید آن حجم از سرما را شکست دهد. مغازهدارها با پارو مقابل مغازه...
بروزرسانی در : ۱۷۲۹ روز پیش
-
رمان فرار از سنت - VIP - پارت 74
ضعف شدیدی در بدن احساس میکرد و حالت تهوع داشت. جای زخمهایش هنوز میسوخت و بدنش کوفته بود. با احساس دلآشوبهی شدید از جا بلند شد و دوان دوان خودش را به توالت رساند. صدای عوق زدنهایش بهرام را پشت در کشانده بود. - نینای... نینای... بیرمق از توالت بیرون آمد و کنار درگاه نشست. بهرام با دیدن رن...
بروزرسانی در : ۱۷۲۶ روز پیش
-
رمان فرار از سنت - VIP - پارت 75
ساره با سینی چای وارد سالن شد و مقابل ترمه و مهگل روی زمین نشست. استکانهای کمر باریک چای را داخل نعلبکیهای گل قرمزی میگذاشت و حینی که چای را دست مهگل میداد گفت: - توو این دو سه روز فقط واسه دسشویی رفتن از اتاق اومده بیرون. با من حرفم نمیزنه که بدونم چی شده؟! واسه همین با ترمهجان تماس گرفتم...
بروزرسانی در : ۱۷۲۴ روز پیش
-
رمان فرار از سنت - VIP - پارت 76
ترمه با اخم ظریفی گنگ لب زد: - بفرمایید؟ مرد سیگار را از کنج لبهای کشیدهاش برداشت و دودش را بیرون داد. - با نینای کار دارم. تای ابروی ترمه بالا پرید و پرسید: - نینای؟! شما؟ مرد جوان چشم باریک کرد و به طعنه لب باز کرد: - مگه شما باید بشناسی؟ ترمه چهرهاش وا رفت و آب دهانش را قورت داد: ...
بروزرسانی در : ۱۷۲۲ روز پیش
-
رمان فرار از سنت - VIP - پارت 77
اتابک نیشخندی زد و گفت: - به این حرفت مطمئنی؟ که هر شرطی رو حاضری قبول کنی؟ نینای بیتعلل سر جنباند و لب زد: - آره، مطمئنم. اتابک مکث کوتاهی کرد و لبخند از لبش محو شد. نفسی عمیق از سینه بیرون داد و صافتر نشست. - دوسش داری؟ سؤال اتابک، نینای را متعجب کرد و گنگ نگاهش میکرد که اتابک ادامه د...
بروزرسانی در : ۱۷۱۹ روز پیش
-
رمان فرار از سنت - VIP - پارت 78
: - هی... هیچکی... یعنی... کار مهمی نداشت! نفس حبس شدهاش را آزاد کرد و چشم از نگاه متعجبشان برداشت. سمت اتاق رفت. روی تخت نشست و زانو بغل گرفت. انگشتهایش را در هم میپیچید و صدای اتابک در گوشش پژواک میشد. هیچوقت تا این حد درمانده و دو دل نبود. برای آزادی رایمون، دو راه بیشتر نداشت که انتها...
بروزرسانی در : ۱۷۱۵ روز پیش
-
رمان فرار از سنت - VIP - پارت 79
اتابک نفسی بیرون داد. سیگار دیگری از جیب بیرون آورد و فندک زد. نینای زیر چشمی نگاهش میکرد و این همه تعلل و خونسردی اتابک حرصش را در آورده بود. مرد جوان کامی از سیگار گرفت و دودش را با یک نفس عمیق بیرون داد و گفت: - باشه، اما تو حق دیدن رایمون رو از نزدیک نداری. تلفنی باهات هماهنگ میکنم، روزی ک...
بروزرسانی در : ۱۷۱۲ روز پیش
-
رمان فرار از سنت - VIP - پارت 80
لحظاتی در سکوت گذشت و نینای با تأنی لب باز کرد: - میشه برم اتاق پسرا؟ دلم برای رایمون تنگه... میخوام وسایل و عکساشو ببینم. ساره ابروهایش را با تأثر کج کرد و با ملایمت جواب داد: - کلید اتاق رو بهرام بهم داده... اما در کمدی که وسایل رایمون توشه قفلِ! نینای لب فشرد و المبار لب زد: - میشکن...
بروزرسانی در : ۱۷۱۰ روز پیش
