لیست کلیه پارتهای رمان فرار از سنت - VIP : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 97
-
رمان فرار از سنت - VIP - پارت 41
پرستاری بداخم وارد اتاق شد و لب به تندی باز کرد: - چه خبرتونه؟ چرا اینقدر شلوغ کردین اتاق رو. تشریف ببرید، فقط یه نفر میتونه به عنوان همراه وایسه! نگاهها بین هم چرخید و رایمون رو به پرستار گفت: - من خوبم، میخوام برگردم خونه! - تشخیص دکتر این نیست؛ اگر رفتید عواقبش پای خودتون. احتمال اینکه ...
بروزرسانی در : ۱۷۸۰ روز پیش
-
رمان فرار از سنت - VIP - پارت 42
با قدمهای آهسته و سست به رختخوابش که در سالن و کنار پنجره پهن شده بود، برگشت. نینای رفتنش را تماشا میکرد و متوجه بیحالیاش شد. به دنبالش قدم برداشت و آهسته گفت: - حالت خیلی بده؟ کمیل رو بیدار کنم؟ چیزی لازم نداری؟ رایمون روی تشک دراز کشید و پلک روی هم گذاشت. - نه، خوبم. برو بخواب. نینای زیر ن...
بروزرسانی در : ۱۷۷۸ روز پیش
-
رمان فرار از سنت - VIP - پارت 43
رایمون از جا برخاست و پیش آمد. دست مادرش را گرفت و با ملایمت لب باز کرد: - من خوبم. چرا این همه راه اومدی آخه؟ چرا بابا رو تنها گذاشتی؟ اشک به چشمهای زن نشست و گفت: - چطور خوبی؟ دستت تو گچِ! سر و صورتت زخمیِ. آخه من دیگه چقدر باید نگران تو و بابات باشم؟ ساره با سینی چای از آشپزخانه بیرون آمد و ...
بروزرسانی در : ۱۷۷۶ روز پیش
-
رمان فرار از سنت - VIP - پارت 44
مهگل روی پا ایستاد؛ بینی بالا کشید و نفسش را پر صدا بیرون داد. با تحکم رو به نینای گفت: - حرف من عوض نمیشه دخترجون. باید از اینجا بری! نینای ملتمس و درمانده لب زد: - تاوان گناه امین رو که من نباید بدم! من فرار کردم، برگردم روستا کشته میشم! امید به راحتی ازم نمیگذره. اینجا هم کسی رو ندارم. ز...
بروزرسانی در : ۱۷۷۳ روز پیش
-
رمان فرار از سنت - VIP - پارت 45
ساره نفسی بیرون داد و پرسید: - حالا رایمون چجوری اومده خونهی شما و شده پسرخونده؟ ترمه با تلخندی جواب داد: - در اصل پسرخالمه! پدر و مادرش فوت شدن. ساره با تأثر ابرو در هم کشید و زیر لب پچ زد: - طفلی! ترمه زبان روی لب کشید و با لبخند کجی که روی لبهایش نشسته بود، گفت: - این وسط دلم واسه مامانم خی...
بروزرسانی در : ۱۷۷۱ روز پیش
-
رمان فرار از سنت - VIP - پارت 46
لحظاتی گذشته و شاهصنم با بیمیلی و اجبار از کمیل پذیرایی کرده بود. کمیل نیز با لبخندی ملایم بر لبها، چای رنگپریدهی شاهصنم و شیرینی خانگی که کمی خشک و مانده به نظر میرسید را خورد و مشغول بازی با نارگل بود. طولی نکشید که کوکب ابرو در هم تنیده و عبوس به خانه برگشت. به سردی با کمیل احوالپرسی ک...
بروزرسانی در : ۱۷۶۹ روز پیش
-
رمان فرار از سنت - VIP - پارت 47
دستش بالا رفت تا زنگ را فشار دهد. لحظهای تعلل کرد و زیر لب زمزمهوار گفت: - اگه دایی بگه چرا اومدم؟! بغضش را قورت داد و آهسته زمزمه کرد: - چون نمیخواستم به خاطر من حاجی گیر ساواک بیفته. چون نمیخواستم با رایمون ازدواج کنم و بشم خار چشم مهگل... قطره اشکی روی گونهاش غلتید و ادامه داد: - چون امی...
بروزرسانی در : ۱۷۶۶ روز پیش
-
رمان فرار از سنت - VIP - پارت 48
خبر ندادم چون امید داشتم پیداش کنیم، ولی انگار آب شده رفته توی زمین! نمیدونم به خدا چی... کمیل دیگر حرفهای رایمون را نمیشنید و دلش غوغایی به پا بود؛ کلافه پنجه میان موهایش کشید و پلک روی هم فشرد. زیر لب آهسته گفت: - من فردا تهرانم... نفسش را سنگین بیرون داد و با آشفتگی تماس را قطع کرد. نادر ...
بروزرسانی در : ۱۷۶۴ روز پیش
-
رمان فرار از سنت - VIP - پارت 49
مهگل نگاهی به ساعت انداخت و لب زد: - کیه این وقت شب؟ رایمون قلبش فرو ریخت و فورا از جا برخاست: - شاید خبری از نینای شده! سمت تلفن رفت و گوشی را برداشت. - الو... صدای خش خش و نفس زدن از آن سوی خط به گوش میرسید. کمیل سرفههایش را به زحمت کنترل کرد و گفت: - الو... رایمون. - کمیل تویی؟ چی شده؟ دل ر...
بروزرسانی در : ۱۷۶۲ روز پیش
-
رمان فرار از سنت - VIP - پارت 50
نگاه هراسان و ناباور نینای خیره ماند به نادر که تیر، سینهاش را دریده بود. خون از سینهاش میجوشید و نادر بیهیچ صدا و حرکتی، با چشمهایی از حدقه بیرون زده به پهلو روی زمین افتاد. دخترک نفسزنان به نادر خیره بود و لبهایش بر هم میلغزید، اما شوکه بود و صدا در گلویش خفه شده بود. سایهی بدهیبت امید...
بروزرسانی در : ۱۷۵۹ روز پیش
-
رمان فرار از سنت - VIP - پارت 51
ایمان متفکر و مسکوت تسبیح یاقوتیاش را میان انگشتان میچرخاند و رایمون چشم به او دوخته و منتظر جواب بود. دستی به ریشش کشید و گفت: - احتمال اینکه اونجا هم مأمور و بپا داشته باشه هست ولی... مکث کوتاهی کرد و ادامه داد: - ولی خدا رو خوش نمیاد اون دختر رو نجات ندیم. میدونم امید اذیتش میکنه. فردا به...
بروزرسانی در : ۱۷۵۷ روز پیش
-
رمان فرار از سنت - VIP - پارت 52
گلی تکهای سیب را با چنگال مقابل نینای گرفت و لب زد: - بفرما خانومجان. نینای به فکر فرو رفته و سیب را پس زد. - نمیخوام گلی. میل ندارم. - از حال میری به خدا. رنگ به رو نداری جان دلم. دلنگران، دستهای گلی را گرفت و لب به التماس باز کرد: - من باید ببینمشون گلی. باید رایمون رو ببینم. یه کاری کن ...
بروزرسانی در : ۱۷۵۵ روز پیش
-
رمان فرار از سنت - VIP - پارت 53
نگاه ماتزدهی نینای و رایمون به هم خیره ماند و دخترک با آشفتگی لب باز کرد: - ببین چکار کردی؟ من رفتم که برای ایمان دردسر نسازم، ولی تو با اومدنت همه چی رو خراب کردی! رایمون چشم درشت کرد و تشر زد: - من با اومدنم خراب نکردم! تو نباید فرار میکردی؟ من حواسم بود که حاجی لو نره، اگه تو با فرارت... ن...
بروزرسانی در : ۱۷۵۲ روز پیش
-
رمان فرار از سنت - VIP - پارت 54
رایمون سر روی شانه خماند و لب زد: - فکر دست من نیستی؟ چجوری از روی درخت بیام پایین؟ نینای لپهایش را پر باد و خالی کرد. - انگشتات که آزاده، فقط مچت گچ داره. فکر میکردم قویتر از این حرفا باشی... امیدم که من زدم! منم تن و بدنم کبوده. رایمون با حرص لب روی هم فشرد و گفت: - باشه بابا... یک کلمه گف...
بروزرسانی در : ۱۷۵۰ روز پیش
-
رمان فرار از سنت - VIP - پارت 55
ساعتی گذشت و هر چه جلوتر میرفتند، قدمهای رایمون کندتر میشد. نینای بیحال و بیرمق لب به گلایه باز کرد: - جون هر کی دوست داری بیا سوار شو و تندتر بریم. اصلا نمیگی بگردن و پیدامون کنن؟! من گشنمه، تشنمه، تنم درد میکنه. رایمون نگاه ناچار و درماندهاش را به نینای دوخت و نفسش را بیرون داد. خودش هم...
بروزرسانی در : ۱۷۴۸ روز پیش
-
رمان فرار از سنت - VIP - پارت 56
رایمون فورا سرش را به طرفین تکان داد و لب زد: - نه... نه طوریش که نشده ولی... با مکث کوتاهی ادامه داد: - حقیقت اینکه ازش بیخبرم و دلنگرانشم. با هم رفته بودیم عمارتِ خان. رفته بود دیدن مادرش، ولی ما مجبور شدیم فرار کنیم. نمیدونم حاجی تونسته فرار کنه یا نه؟! نگاه گیج و گنگ زن و مرد در هم پیچی...
بروزرسانی در : ۱۷۴۵ روز پیش
-
رمان فرار از سنت - VIP - پارت 57
نینای با دهانی باز از تعجب و متحیر نگاهش میکرد. صدا در گلویش خفه شده بود و نفسش بالا نمیآمد. به زحمت لب از لب برداشت: - چی... چی میگی؟ رایمون متأسف سر به زیر انداخت. روی گچ دستش آهسته ناخن میکشید و لب زیر دندان میفشرد. - اون دفعه که اومدم روستا، که به مادرت خبر بدم... خیلی اتفاقی وقتی از مسی...
بروزرسانی در : ۱۷۴۳ روز پیش
-
رمان فرار از سنت - VIP - پارت 58
خشم، تحکم، اطمینان و لجاجت را در نگاه و کلام نینای میدید. لحظهای در سکوت فکر کرد. چه داشت این دختر که تا این حد مسحورش کرده بود؟ این تیلههای خاکستری و گیسوهای ابریشمی قهوهای رنگ چطور تمام معادلاتش را بهم ریخته بود. واله و شوریدهی دخترک کم سن و سالی شده بود که روزی در خواب هم نمیدید اینطور د...
بروزرسانی در : ۱۷۴۱ روز پیش
-
رمان فرار از سنت - VIP - پارت 59
تقهای به در خورد و گلاب آهسته قدم به داخل خانه گذاشت. زلفهای حنایی رنگش از زیر روسری محلی بیرون ریخته و صورتش خندان بود. سینی کوچکی در دست داشت و پیالهای سفالی و آبیرنگ داخلش بود که بخارش رقصکنان بالا میرفت. - دیشب تا حالا خیلی سرفه میکنی، برات یه کمی جوشاندهی گیاهی آوردم مادر. رایمون از...
بروزرسانی در : ۱۷۳۸ روز پیش
-
رمان فرار از سنت - VIP - پارت 60
- عمو رمضون کیه رایمون؟ چه نسبتی با شما داره؟! رایمون همانطور که با کوزهای کوچک آب روی دستهای پر از کف نینای میریخت تا ظرفها را بشوید؛ مردد جواب داد: - پدربزرگ مادری من، داداش همین عمو رجب. چطور؟ نینای سر و گردن تاب داد و نگاهش را به بشقابی که در دست داشت دوخت: - همچین بگی نگی بین خواب و بید...
بروزرسانی در : ۱۷۳۶ روز پیش
