پارت هفده :

یک هفته از رفتن امین می‌گذشت و خبری از او نبود! نینای هر روز را به انتظار برگشتن امین می‌نشست و هر بار ناامیدتر از قبل می‌شد. شب‌ها را تا دیروقت در اتاقش بیدار می‌ماند و کمتر در طول روز با کسی هم‌صحبت می‌شد. 
آفتاب ظهر در دل آسمان می‌تابید و بوی مرغ ترش و کته در فضای عمارت پیچیده بود. ندیمه‌ها مشغول آماده کردن میز ناهار بودند. نینای با قدم‌هایی آهسته و مردد تا پشت درب اتاق سهند رفت

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۹۲۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    1

    امید لعنتی مگه چقدر می تونه کثیف و لجن باشه،آخرش امین رو میکشه این عوضی 😡😔

    ۱ سال پیش
  • هدی

    1

    پسره ی هیز و بی شرف برو بمیر😤

    ۱ سال پیش
  • دریا

    1

    وای این امید دیگه داره غیر قابل کنترل میشه درسته نشد که با نینای کاری کنه و از دستش در رفت ولی باز ضربشو زد چون احتمالا نینای از ترسش بچشو سقط کنه 😱

    ۵ سال پیش
  • JB

    1

    فقط دلم میخواست ارباب اون لحظه که امید مست نینای رو تو اتاق گیر آورده بود سر برسه ینی قشنگگگ حالشو می گرفت از عمارت پرتش می کرد بیرون

    ۵ سال پیش
  • آیناز

    1

    وای فکر کنم بچش سقط شد

    ۵ سال پیش
  • Mati

    2

    چقد کثیفه امید طفلی نینای و بچه اش، خدا میدونه بعد از امین چه بلاهایی سر نینای میاد

    ۵ سال پیش
  • S...

    3

    امید کثافت... بچش سقط شد نکبت☹😢

    ۵ سال پیش
  • نازگل

    3

    واااااای😥 بچش سقط شد؟

    ۵ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️