رمان فرار از سنت - VIP
- به قلم صدیقه سادات محمدی(نگار)
- 97 پارت
- تمام شده
- ناشر انتشارات آئیسا
- زبان فارسی
- 294.3K 👁
- 650 ❤️
- 653 💬
خلاصه رمان :
نینای... دختری از خطهی سرسبز گیلان، دختری که سوگولی ارباب روستا میشود و عروس عمارتش، اما... به دنبال یک اتفاق باید به سنتی کهنه و قدیمی عمل کند، سنتی که سالیان سال دردی بوده در قلب زنان جوان آن روستا! سنتی که قلبهای زیادی را شکسته و روحهای زیادی را کشته!
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان فرار از سنت - VIP - پارت 97
همانطور که ترمه گفته بود، ساعتی بعد و وقتی قول و قرار عروسی گذاشته شد، ایمان خطبهی عقد را خواند و بیژن دستهایشان را توی دست هم گذاشت. بعد از محرمیت، دقایقی رایمون و نینای را تنها گذاشتند. نارگل و پونه پشت در اتاق ایستاده و تقلا داشتند از لای درز در چوبی، داخل اتاق را ببینند. عروس و داماد با فاص...
بروزرسانی در : ۱۷۲۹ روز پیش
-
رمان فرار از سنت - VIP - پارت 96
توو تهران از دیدن آشناها و رسوا شدن میترسید. گفت اصفهان خونه داره؛ خونهی پدریش. راهی اصفهان شدیم، تا اونجا خیلی اذیتم کرد. دستش خیلی هرز میرفت اما هر بار بهش تشر میزدم و مانع میشدم. کفری شده بود و تهدید میکرد برسیم خونه، تنبیه سختی در انتظارمه! توو تمام مسیر دعا میکردم بمیرم و دستش بهم نر...
بروزرسانی در : ۱۷۳۱ روز پیش
-
رمان فرار از سنت - VIP - پارت 95
: اشک در چشمهای دخترک پیله بسته بود و لبهایش از فرط بغض حبس شده در گلو، بر هم میلرزید. چند بار بیصدا دهانش باز و بسته شد تا صدایش از بند گلو آزاد شد: - اوم... م... من... به خاطر اون کابوسای وحشتناک... نمیتونستم به کمیل اعتماد کنم. نفسی عمیق کشید و با صدایی که میلرزید و بغض داشت ادامه داد:...
بروزرسانی در : ۱۷۳۳ روز پیش
-
رمان فرار از سنت - VIP - پارت 94
رایمون نگاه نامفهومی به ساره انداخت و پرسید: - نینای چی شده؟! - چیزی یادش نمیاد! ساره این را گفت و مهگل سر روی شانه خماند، لب زد: - مگه تو با کمیل نرفته بودی پی اون دختر؟ چطور خبر نداری؟ از چی قهر کردی؟ رایمون حواسش پی نینای بود و با یادآوری قضاوت عجولانهاش لب به دندان گرفت و زیر لب گفت: ...
بروزرسانی در : ۱۷۳۶ روز پیش

صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
متشکرم زینبجان ، خوشحالم به دلت نشسته 🥰❤🙏💕
۱ ماه پیشسیما
0من خوشم اومد بنظر من خیلی قشنگ بود
۲ ماه پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
خوشحالم دوسش داشتی سیماجان 💞🌹
۲ ماه پیشسحر
در پارت 970قشنگ بود ، قلمتون مانا نویسنده عزیز
۶ ماه پیشfati
در پارت 971باید بگم واقعا خیلی خوب بود و مثل این رمان های آبکی نبود.. فوق العاده دقیق و کامل بود.واقعا ممنونم حالم خوب شد با خوندنش🥲🫠
۸ ماه پیشماهرخ
1رمان قشنگی بود خدا قوت❤️❤️
۱۰ ماه پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
ممنون از همراهی و نظرتون💚❤
۹ ماه پیشمحیا
در پارت 60سلام وخسته نباشید بابت رمان قشنگتون ولی چرا باز نمیکنه
۱۰ ماه پیشمحیا
0سلام ممنون از رمان قشنگتون مگه رمان vapنیست چراباز نمیشه
۱۰ ماه پیشفخری
در پارت 970خدا قوت نگار جون خسته نباشی عالی بود پیشنهاد میکنم حتما این رمان زیبا را بخونیدقلم نگار جون عالیه دستت طلا عزیزم قلمت ماندگار 🙏🏻🌹❤
۱۱ ماه پیشفخری
در پارت 730ممنون نگار جان عالیه مرسی از رمان خوبت خسته نباشی عزیزم قلمت ماندگار 🙏🏻🌹❤
۱۱ ماه پیشفخری
در پارت 470خدا قوت نگار جون مثل همیشه عالی قلمت مانا عزیزم ❤🌹🙏🏻
۱۱ ماه پیشفخری
در پارت 390چرا انقدر دردسر درست میکنی دختر وقتی میگن جایی نرو گوش کن چقدر سرتقی تو.ممنون از رمان خوبت نگار جون قلمت مانا عزیزم ❤❤🌹🌹
۱۱ ماه پیشفخری
در پارت 280نگار جون خسته نباشی ممنون بابت زحمتی که میکشی قلمت عالیه موفق باشی عزیزم ❤🌹🌹❤
۱۱ ماه پیشفخری
در پارت 190چه رسم مزخرفی خدا خودش به نینای کمک کنه.خدا قوت نگار جون قلمت مانا عزیزم 🙏🏻❤🌹
۱۱ ماه پیشفخری
در پارت 160آفرین به نینای خوب حقشو گذاشتی کف دستش.غنچه باز نشده😄😄 خسته نباشی نگار جان قلمت مانا ❤🌹❤🌹
۱۱ ماه پیشفخری
در پارت 140ممنون نگار جان عالیه مرسی از رمان خوبت خسته نباشی عزیزم قلمت ماندگار 🙏🏻❤🌹
۱۱ ماه پیش

زینب
0خیلی زیبا بود 🌹🌹