رمان فرار از سنت - VIP
- به قلم صدیقه سادات محمدی(نگار)
- 97 پارت
- تمام شده
- ناشر انتشارات آئیسا
- زبان فارسی
- 286.7K 👁
- 643 ❤️
- 649 💬
خلاصه رمان عاشقانه فرار از سنت - VIP
نینای... دختری از خطهی سرسبز گیلان، دختری که سوگولی ارباب روستا میشود و عروس عمارتش، اما... به دنبال یک اتفاق باید به سنتی کهنه و قدیمی عمل کند، سنتی که سالیان سال دردی بوده در قلب زنان جوان آن روستا! سنتی که قلبهای زیادی را شکسته و روحهای زیادی را کشته!
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان فرار از سنت - VIP - پارت 97
همانطور که ترمه گفته بود، ساعتی بعد و وقتی قول و قرار عروسی گذاشته شد، ایمان خطبهی عقد را خواند و بیژن دستهایشان را توی دست هم گذاشت. بعد از محرمیت، دقایقی رایمون و نینای را تنها گذاشتند. نارگل و پونه پشت در اتاق ایستاده و تقلا داشتند از لای درز در چوبی، داخل اتاق را ببینند. عروس و داماد با فاص...
بروزرسانی در : ۱۶۳۵ روز پیش
-
رمان فرار از سنت - VIP - پارت 96
توو تهران از دیدن آشناها و رسوا شدن میترسید. گفت اصفهان خونه داره؛ خونهی پدریش. راهی اصفهان شدیم، تا اونجا خیلی اذیتم کرد. دستش خیلی هرز میرفت اما هر بار بهش تشر میزدم و مانع میشدم. کفری شده بود و تهدید میکرد برسیم خونه، تنبیه سختی در انتظارمه! توو تمام مسیر دعا میکردم بمیرم و دستش بهم نر...
بروزرسانی در : ۱۶۳۷ روز پیش
-
رمان فرار از سنت - VIP - پارت 95
: اشک در چشمهای دخترک پیله بسته بود و لبهایش از فرط بغض حبس شده در گلو، بر هم میلرزید. چند بار بیصدا دهانش باز و بسته شد تا صدایش از بند گلو آزاد شد: - اوم... م... من... به خاطر اون کابوسای وحشتناک... نمیتونستم به کمیل اعتماد کنم. نفسی عمیق کشید و با صدایی که میلرزید و بغض داشت ادامه داد:...
بروزرسانی در : ۱۶۳۹ روز پیش
-
رمان فرار از سنت - VIP - پارت 94
رایمون نگاه نامفهومی به ساره انداخت و پرسید: - نینای چی شده؟! - چیزی یادش نمیاد! ساره این را گفت و مهگل سر روی شانه خماند، لب زد: - مگه تو با کمیل نرفته بودی پی اون دختر؟ چطور خبر نداری؟ از چی قهر کردی؟ رایمون حواسش پی نینای بود و با یادآوری قضاوت عجولانهاش لب به دندان گرفت و زیر لب گفت: ...
بروزرسانی در : ۱۶۴۲ روز پیش
fati
در پارت 971باید بگم واقعا خیلی خوب بود و مثل این رمان های آبکی نبود.. فوق العاده دقیق و کامل بود.واقعا ممنونم حالم خوب شد با خوندنش🥲🫠
۵ ماه پیشماهرخ
1رمان قشنگی بود خدا قوت❤️❤️
۶ ماه پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
ممنون از همراهی و نظرتون💚❤
۶ ماه پیشمحیا
در پارت 60سلام وخسته نباشید بابت رمان قشنگتون ولی چرا باز نمیکنه
۷ ماه پیشمحیا
0سلام ممنون از رمان قشنگتون مگه رمان vapنیست چراباز نمیشه
۷ ماه پیشفخری
در پارت 970خدا قوت نگار جون خسته نباشی عالی بود پیشنهاد میکنم حتما این رمان زیبا را بخونیدقلم نگار جون عالیه دستت طلا عزیزم قلمت ماندگار 🙏🏻🌹❤
۸ ماه پیشفخری
در پارت 730ممنون نگار جان عالیه مرسی از رمان خوبت خسته نباشی عزیزم قلمت ماندگار 🙏🏻🌹❤
۸ ماه پیشفخری
در پارت 470خدا قوت نگار جون مثل همیشه عالی قلمت مانا عزیزم ❤🌹🙏🏻
۸ ماه پیشفخری
در پارت 390چرا انقدر دردسر درست میکنی دختر وقتی میگن جایی نرو گوش کن چقدر سرتقی تو.ممنون از رمان خوبت نگار جون قلمت مانا عزیزم ❤❤🌹🌹
۸ ماه پیشفخری
در پارت 280نگار جون خسته نباشی ممنون بابت زحمتی که میکشی قلمت عالیه موفق باشی عزیزم ❤🌹🌹❤
۸ ماه پیشفخری
در پارت 190چه رسم مزخرفی خدا خودش به نینای کمک کنه.خدا قوت نگار جون قلمت مانا عزیزم 🙏🏻❤🌹
۸ ماه پیشفخری
در پارت 160آفرین به نینای خوب حقشو گذاشتی کف دستش.غنچه باز نشده😄😄 خسته نباشی نگار جان قلمت مانا ❤🌹❤🌹
۸ ماه پیشفخری
در پارت 140ممنون نگار جان عالیه مرسی از رمان خوبت خسته نباشی عزیزم قلمت ماندگار 🙏🏻❤🌹
۸ ماه پیشفخری
در پارت 120نگار جون خسته نباشی عزیزم عالی بود دست گلت درد نکنه قلمت مانا عزیزم 🙏🏻❤🌹
۸ ماه پیشفخری
در پارت 80خدا قوت نگار جون مثل همیشه عالی خسته نباشی عزیزم قلمت ماندگار ❤🌹❤🌹
۸ ماه پیش

سحر
در پارت 970قشنگ بود ، قلمتون مانا نویسنده عزیز