پارت ششم :

امین از جا برخاست؛ طبق عادت همیشگی، گوشه‌ی سبیلش را میان دو انگشت شست و سبابه پیچاند و با اخم لب زد:

- فرار کرده؟! 

- بله ارباب، با خیاط رفتم اندازه‌ی لباسش رو بگیریم که براش لباس بدوزه، اما مادرش گریه سر داد که نینای فرار کرده! 

ام ...

در حال بارگذاری ادامه‌ی پارت هستیم. مشاهده ادامه‌ی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.

لطفا کمی صبر کنید ...

با تشکر از صبر و شکیبایی شما

کپی شد!