پارت سوم :

دختر کرمعلی خان را چند مرتبه‌ای در مهمانی‌های خان‌ها و خان‌زاده‌ها دیده بود. دختری قد بلند و فربه بود، به خاطر هیکل درشتی که داشت چند سالی از سن و سالش بیشتر نشان می‌داد. سبزه رو و با گیس‌های بلند مشکی و لب‌هایی درشت و بینی گوشتی. اخلاق تند و نگاه متکبری داشت و یکی دو بار دیده بود که چطور ندیمه‌هایش را تشر می‌زند و گاهی هم کتک می‌زد. رو ترش کرد و گفت:
- زن‌های امید، روزی یک بار گیس و گیس‌کشی راه میندازن کافیه؛ دیگه پای دختر کرمعلی خان رو به این عمارت باز نکنید. 
سهند پوزخندی زد و زیر نگاه شماتت‌بار کیاتاج خنده‌اش را قورت داد. 
چهره‌ی نینای مقابل چشم‌های امین نقش بست و لبخند کجی سوک لبش نشاند. کیاتاج لب باز کرد:
- خودت بگو، هر دختری که اراده کنی همین فردا گلی رو می‌فرستم برای قرار خواستگاری!
امین مکثی کرد و مقابل نگاه منتظر فرزندانش حرفی نزد و تنها زیر لب گفت:
- بعد با هم حرف می‌زنیم خانوم بزرگ.
کیاتاج خوب می‌دانست این بعد، حرف زدن یعنی اینکه نمی‌خواهد جلوی بچه‌ها بحث ادامه پیدا کند، سر جنباند و مشغول غذا خوردن شد.
عمارت در خاموشی فرو رفته بود و امین کنار پنجره‌ی اتاقش ایستاده و چپق را میان انگشت‌ها گرفته بود. برای نام بردن از نینای پیش مادرش کیاتاج تردید داشت. یاد برادرش ایمان می‌افتاد و خاطره‌ی تلخی که در گذشته‌اش موج می‌زد و خاطرش را به تلاطم می‌انداخت. تقه‌ای به در خورد و صدای مادرش به گوش رسید:
- اجازه هست؟
- بفرمایید خانوم بزرگ.
در باز شد و کیاتاج وارد شد. چراغ زنبوری دستش بود و نور چراغ به چهره‌ی عبوس و کبرآگینش پاشیده بود، موهای نقره‌ای رنگش را آزادنه روی شانه رها کرده بود. 
- قرار بود بعد با هم حرف بزنیم، این بار نمی‌ذارم دست به سرم کنی، اینم از بعد... حالا بگو! 
امین طبق عادت، گوشه‌ی سبیلش را میان دو انگشت پیچاند و قدمی جلو آمد، نگاهش را بالا گرفت و لب باز کرد:
- چند روز پیش، رفتم برای سرکشی به زمین‌ها، تنها بودم. همون روزی که پام آسیب دید.
کیاتاج ابرویی بالا انداخت و لب زد:
- خب...؟
- اون روز یه دختر رو دیدم، سن و سال سالومه بود. بهداری که رفتم از کاوه پرسیدم، گفت نینای دختر باربد! 
کیاتاج اخم‌آلود و نامفهوم پرسید:
- رعیت؟ یه رعیت‌زاده رو انتخاب کردی؟
امین سر جنباند و با تأیید گفت:
- بله، یه رعیت! 
کیاتاج لحظاتی خیره نگاهش کرد و بعد پوزخند زد. 
- هه... جالبه! تو نبودی که ایمان رو به خاطر عشقش به رعیت تحقیر کردی؟ که باعث آوارگیش شدی؟ حالا خودت...
امین حرف مادرش را ناتمام گذاشت و لب از لب برداشت:
- اون ماجرا فرق داشت مادر، ایمان قرار بود ارباب روستا بشه و اون زن، همسر اول و مادر بچه‌هاش می‌شد! ولی من دو تا بچه دارم از یه زن اشراف زاده.
کیاتاج لب فشرد و حرص‌آلود گفت:
- بیست و چند سال پسرم رو ندیدم چون با رعیت ازدواج کرد و گفتید شده مایه‌ی ننگ! اونم درست مثل الان تو، دلش لرزیده بود برای یه دختر ساده‌ی روستایی. 
نفسش را بیرون داد و مابقی حرف را بلعید. سر جنباند و لب زد:
- تو اربابی و من تو جایگاهی نیستم که مخالفت کنم، اما از حق مادری خودم نمی‌گذرم!
صدایش از بغض و دلتنگی می‌لرزید و سر به زیر انداخت تا از اتاق بیرون برود. با تمام ظاهر مغرور و جدی که داشت، باز مادر بود و مهری مادرانه ته دلش می‌جنبید و برای پسرش دلتنگ بود. دستش به دستگیره‌ی در نرسیده بود که امین گفت:
- می‌فرستم پی ایمان بگردن، بهت قول میدم که برگردوننش توی این خونه!
***
نیمه شب بود و صدای ناله‌های دردمند کوکب، نینای را از خواب بیدار کرد. مهتاب از لای پرده به اتاق راه کشیده و نور کمرنگی در اتاق بود. آهسته از جا برخاست و سمت مادرش رفت که کمی آن طرف‌تر روی تشک دراز کشیده بود. همان دم درب اتاق باز شد و کمیل با فانوسی که توی دست داشت وارد اتاق شد. 
- چی شده کوکب؟ باز کمر دردی؟
کوکب چشم‌هایش به اشک نشست و لب باز کرد:
- امونم رو بریده کمیل... دارم فلج میشم. هروقت این درد منو می‌گیره با خودم می‌گم شب آخر عمرمه! 
- زبونت رو گاز بگیر آبجی، چیزی نیست.
نینای متأثر و مستاصل مادرش را نگاه می‌کرد و اشک به چشم‌هایش نشسته بود.
- نمیگم اینقدر کار نکن! نمیگم اینقدر کلفتی شاه‌صنم و بچه‌هاش رو نکن! همه کسم تویی، دلخوشیم تویی.
هق زد و کمیل تشر زد:
- بسه نینای، چرا شلوغش می‌کنی؟! چیزی نشده که، برو روغن رزماری بیار کمرش رو چرب کنیم. 
دخترک فین‌ فین کنان از جا بلند شد و سمت اتاق مجاور رفت. کمردردهای گاه و بی‌گاه مادرش چند ماهی می‌شد که نینای را دل‌نگران کرده بود. سپیده‌ی صبح بود که کوکب آرام گرفت. نینای و کمیل هم خوابشان برد و همان‌جا کنار کوکب خوابیدند، اما یکی دو ساعتی بیشتر نگذشته بود که کمیل آهسته از جا برخاست. باید به شهر برمی‌گشت. دلش راضی نمی‌شد نینای و کوکب را که تازه خوابیده بودند را بیدار کند. نرم و آهسته پیشانی هر دو را بوسید و با برداشتن وسایلش از اتاق بیرون رفت. شاه صنم را کنار چاه آب دید و صبح بخیر گفت. زن تای ابرویی بالا انداخت و بی‌ آن‌که نگاهش کند زیر لب جواب داد.
- من باید برگردم شهر، کوکب و نینای دیشب تا نزدیک صبح بیدار بودن. از طرف من ازشون خداحافظی کن! 
شاه صنم دلو را کناری گذاشت و در جواب کمیل گفت:
- باشه، به سلامت. خوش اومدی!
نه تعارفی برای صبحانه کرد و نه اصراری برای ماندن؛ کمیل پوزخند کجی زد و با آن‌که می‌دانست خداحافظی‌اش بی‌جواب می‌ماند، خداحافظ گفت و راهی شد. شاید به شاه صنم هم حق می‌داد! او هم قربانی سنتی زشت و قدیمی بود. زندگی‌اش با بیژن خوب و خوش بود که مرگ باربد و بیوه شدن کوکب، سایه‌ی هوو را بر سرش آورد و به اجبار مردش را با زنی دیگر شریک شده بود. بعدها گفتند که شاه صنم باردار بوده و از زور غم و حرص و جوشی که شوهرش را داماد کرده‌اند، بچه‌اش را سقط کرده است. فقط خدا می‌داند که آن شب شوم، شبی که کوکب و بیژن را به عقد یکدیگر درآوردند و وارد اتاق شدند به شاه صنم چه گذشت که بچه‌اش را سقط کرد!

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۹۵۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • فخری

    0

    ممنونم از رمان خوبت نگار جان خسته نباشی قلمت مانا عزیزم 🙏🏻❤🌹

    ۱۱ ماه پیش
  • Nasim

    1

    خیلی کوتاه هست

    ۱ سال پیش
  • فاطمه

    1

    این امین خان هم خیلی زورگو هست

    ۲ سال پیش
  • سارا

    1

    عالب

    ۲ سال پیش
  • نه

    1

    خوبه

    ۳ سال پیش
  • دریا

    0

    ای جان این آقا امین که اینطوری دلش واسه نینای رفته بزار بعد ازدواج چند تا از اون حاضر جوابیاش نصیب خودش بشه ببینیم بازم بهش میخنده همینجوری یا نه

    ۵ سال پیش
  • من

    1

    اوه آدم واقعا نباید از اول آدمارو قضاوت کنه فکر کردم شاه صنم چقدر بی شعوره الان بهش حق نمیدم ولی درکش میکنم از اونور ایمانو مهربون می دیدم نگو خودش مایع عذاب بوده😑☹️

    ۵ سال پیش
  • ن

    3

    چه رسم بدی😕 حالا ارباب هم دو تا داداش داره. یعنی اگه بمیره نینای چی میشه؟

    ۵ سال پیش
  • mari

    1

    باید زن ایمان بشه،فک کنم فرار میکنه از سنت و زیر بار این خفت نمیشه، ماجراها ازاونجا شروع میشه بنظرتون چه اتفاقایی میفته? 😍😍😍

    ۵ سال پیش
  • زهرا

    3

    اه اه این دیگه چه رسمیه نینای یه طرف شاه صنم یه طرف اینجوری که نمیشه آخه همه یجوری دارن غصه میخورن بیچاره کوکب💔😑

    ۵ سال پیش
  • Mari

    3

    تا اینجا ک خیلی خوب وعالی پیش رفتی😘،😘هر کی این رمان رو نخونه سرش کلاه رفته😃😃

    ۵ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️